| شنبه، 28 فروردین 1400
نگاه ایران/عدنان دانشیار دیرزمانی می شود که پپ گواردیولا، «رؤیا ساز»، نیوکمپ را ترک گفته است. در غیاب او، بارسلونا اما با این مطرودِ رئالی، لوئیز انریکه مارتینز هم فتوحاتی را از سر گذرانده است. اما چه جای درنگ، که این سال ها از رؤیا، آن رؤیای دَم ساز و همه جاگیر، خبری نبوده است –که نبوده است. رؤیاساز خود به خاموشی فتاده، او که در برابر فوتبال-فقدانِ مورینیو یک سره حاضر بود و فوتبالش فوتبال قیام و حضور و ظهور، و زیباشناسی اش زیباشناسی آکندگی و اِمتلاء و خلجان، اکنون به حاشیه ی خفیفی بدل شده است زیر سایه ی تونیو کونته . و از کم موی رؤیاساز خبری نیست —که نیست. گواردیولا، مسی، و ... چیست در این نام ها؟ راستش هرچه ژرف تر با فوتبال به مواجهه آییم نیک درخواهیم یافت که نام ها حجاب اند. ممکن است در آتیه چه حادثه ای پیش آید یا چه ضرورتی تحمیل کند که فرزندان نسل های آینده  بازی گارینشا، کرویف، انزو فرانچسکولی، و ... را ببینند، هم چنان که ما امروز همه ی کتاب های فیلسوفانِ سراسرِ تاریخ را نمی خوانیم مگر به ضرورتی و نمی توانیم بخوانیم مگر به سودای خامی، و ناگزیر به دوره های «تاریخ» فلسفه دل خوش می کنیم. از کجا می دانیم در کتاب هایی از این فیلسوفان که نخوانده ایم رازها و دقیقه هایی بسا ژرف تر از تمام آن چه تاکنون خوانده ایم و دیگران در درازنای تاریخ خوانده اند یافت می نشود. ما چیزی نمی دانیم. هیچ چیز. نومیدکننده است. بستگی به نام ها و چهره ها نومید کننده است. چنین تاریخی بزرگراهی ست از یأس، نوستالگیا، و نومیدی. اما چرا فلسفه می خوانیم و –به همین قیاس– چرا فوتبال می بینیم؟ به خاطر هراکلیتوس یا افلاطون؟ هگل یا هایدگر؟ به خاطر سن دیه گو یا مسی؟ مورینیو یا گواردیولا؟  ... امید در کجاست؟ حیرتی که ما را نسل از پی نسل وا می دارد که چشم در چشم این مغاک بدوزیم، که به قلب این بزرگراه مأیوس بتازیم، از کجا آمده است؟ پاسخ تندگذر و رعدآسا می تواند چنین باشد که  حیرت و هیبتی اگر باشد نه در نام های فلسفه یا فوتبال، نه در تاریخ فلسفه یا فوتبال، نه در هگل و هایدگر،  مارادونا، مسی، کاپلو و گواردیولا، که در خودِ فلسفه، خودِ فوتبال نهفته است. گفته شده که همه ی فلسفه تاریخ فلسفه است و –اگر در این قیاس بمانیم– می شود گفت که همه ی فوتبال تاریخ فوتبال تواند بود. اما این حکم دستْ کم درباره ی فوتبال به اجرا درنخواهد آمد. فلسفه بوده است و از درون مدرن شده است. فوتبال نبوده است، بلکه در و از درون عالم مدرن به پیدایی آمده است. فوتبال آن پدیداری ست که بر ما عارض شده و ما را در بر گرفته است. امروز، در جایی که ایستاده ایم، ما نمی توانیم فوتبال نداشته باشیم. فوتبال طلب است. مطلوب است. طلب و مطلوبِ توأمان است. امثال مسی، مارادونا، کاپلو، مورینیو و گواردیولا حجاب اند. اتفاقاً آن ها نیستند که رؤیا را می سازند. رؤیا از جایی دیگر بر ما عارض می شود. فوتبال خودش رؤیا را می سازد، خودش رؤیا را بر ما عارض می گرداند. اکنون دیگر باید دانسته باشیم که افسون در نام ها نیست. نام ها افسون نمی کنند. رومئو کاش رومئو نمی بود.گل سرخ هر نامی که داشته باشد همین جمال و همین شمیم را خواهد داشت. نام ها افسون نمی کنند. مسی و گواردیولا، مارادونا و بریان کلاف نبودند که افسون می کردند. نام ها اتفاقاً از فوتبال و جهانش افسون می زدایند. نام ها افسون زدایند. و افسون زدایی از فوتبال، تسویه ی افسون از صدف انعکاس فوتبال، راه را بر درکی غنی تر از آن می بندد. نام ها کارگزارِ انسداد اند. وقتی جوزپه گواردیولا نیوکمپ را ترک گفت دیگر کم تر پیش آمد که حتا عاشقان بارسلونا درباره ی رؤیا سخن بگویند، هر روز از رؤیا لمعه ای، طرفه ای، چیزی طلب کنند. نسبت آن ها و نسبت ما، نسبت همگان، با بارسلونا را هر چیزی شکل می داد مگر آن چیزی که استاد با خودش از نیوکمپ برده بود: رؤیا. آلیانس آرنا که چیزی کم نداشت. گویا جز رؤیا چیزی کم نداشت. همه چیز داشت. و رؤیا نداشت. اصلاً استاد به آلیانس آرنا آمد تا رؤیا را از کاتالان داغ و نفس گیر به معبد سرد باواریا منتقل کند. و نتوانست. در نسبت دادن فتح فینال ماراکانا به گواردیولا به شدت اغراق کرده ایم. چرا نگفتیم این نتیجه ی همان رنسانسی بود که یورگن کلینزمن و دستیارش از سال ۲۰۰۶ در فوتبال ژرمن ها تدارک دیده بودند؟ نگفتیم چون رؤیا را به بند ناف یک نام، جوزپه گواردیولا، گره زده ایم. مواجهه ی ما با فوتبال هرگز آن غنای لازم را نداشته است. همین نوشته وجودش را مرهون دوستی است که از نویسنده خواسته درباره ی بازگشت دوباره رؤیا و تقدس به فوتبال چیزی بنویسید. نوشتیم. اما می پرسیم آیا رؤیا از فوتبال رفته بود که اکنون لازم شده است برای بازگشت آن چکامه بسراییم؟ تفاوت فوتبال و فلسفه در همین جاست. شکاف همین جاست. فلسفه خودش را خصم افسون و اسطوره و داعی عقل می شناساند. فلسفه آن گاه که تسلیم محض افسون نیز شده است، این افسون زدگی را تکذیب کرده است. فردریش نیچه که افسون زدگیِ مدرن ترینِ فلسفه ها را فاش می گفت به الماس دیوانه موسوم است. فلسفه خصم افسون است و چون –برخلاف– غرقِ افسون شد و این هلاک را به رسمیت نشناخت گرفتاری آورد. فلسفه تا این هلاک و غریق گشتگی را، پیوست ژنتیکی و هم خونی مقاومت ناپذیرش با افسون و اسطوره را به جا نیاورد و به ساحتی سراسر فقیر و تازه و آغازین عبور نکند، خودش به دست خودش موانع تبعیدش را از عرصه ی حیات اجتماعیِ انسان هزاره ی سوم به ناکجاآباد تدارک خواهد دید. فلسفه آن پنه لوپه ای ست که هرگز نباید منتظر اولیس بماند. اولیس نخواهد آمد. نمی تواند بیاید. اولیس میان شاریبیدس و سیلا گرفتار است. پنه لوپه به جای رشته کردن بافته ها و انتظار کشیدن، باید ایتاکا را ترک گوید، باید عبور کند و به جست وجو برآید. چنین عبوری ممکن نیست تا وقتی که فردریش نیچه را دیوانه بخوانیم. فلسفه ی مدرن از سرپنجه های اسطوره نتوانسته بگریزد و در مدرن ترین دقیقه ها و ثانیه هایش و التهاب هایش از راه انتساب حیله گری به عقل، خواهی نخواهی به اسطورگی و افسون زدگی تن داده، اما سرخوشانه و لجوجانه، به گونه ای خودویران گر،  افسون عقل مدرن را نه چونان امکان، بل افق نهایی به رسمیت نمی شناسد. خانه ی فلسفه تسخیر شده است و فلسفه خودش را به ندیدن می زند. هم چون آن شاه لخت هانس کریستین آندرسن که در خیابان رژه می رفت و تحسین همگان را از لباس فاخرش می شنید و حظ می کرد. فلسفه اگر افسون و اسطوره زدگی اش را به رسمیت بشناسد و اگر «ردّ» افسون و اسطوره، ژنوم افسون و اسطوره را کشف کند، می تواند با عبور از خویش به سوی تفکر آینده (و نه عقب نشینی از خودش به سوی گذشته) نسبتش را با این ردّ، با این دردنشانِ عالم ما شکل بدهد. در این میان، فوتبال نیز به سان تمامیِ پدیدارهای عالم مدرن، دو چهره یافته است. اساساً نمی تواند هم دو چهره نداشته باشد. در صدف انعکاس فوتبال نیز افسون است که می درخشد. فوتبال بی افسون فوتبال نیست. فوتبال از معدود پدیدارهای عالم مدرن است که خودش در برابر هرگونه افسون زدایی می ایستد. تفاوت فوتبال و فلسفه به همین معناست. وقتی افسون را به ساق پای ستاره ی بزرگ یا ذهن درخشان مربی دانا می پیوندانیم، فوتبال را از ریخت می اندازیم و رؤیا را به امر غائب بدل می کنیم. آیا گواردیولا یا مسی به فوتبال چیزی نو، رؤیایی تازه بخشیدند یا برخلاف، این فوتبال (فوتبال در مقام پدیدار) بود که رؤیا را از طریق این نام ها، به هیأت این نام ها، میان به تنگ آمدگان دنیای مدرن قسمت می کرد؟ و این، پرسشی ست که بر تمامی آن چه این راقم تاکنون درباره ی فوتبال نوشته است خط قرمز بطلان می کشد. آغازی تازه. عبور. عبور از نام ها و سفیروت ها*و تجلی ها به ذات فوتبال. نام ها، مسی، کریستیانو، دو ن فابیو و رؤیاساز، تنها و تنها سفیروت ها و سطوح و عرش ها و تجلی های فوتبال اند. باید با ذات آن چشم در چشم شد. ذاتی که در برابر افسون زدایی و در برابر انتقال نیروی افسون گری از خودش به سفیروت هاش می ایستد. آن چه در پایانِ حماسه ی چهارشنبه شب نیوکمپ رخ داد، بازگشت رؤیا، بازگشت تقدس، بازگشت اعجاز نبود. شیوه ی مقاومت، شیوه ی ایستادن گوهر فوتبال بود در برابر ما. رؤیا، تقدس و اعجاز جزئی اند از ذات فوتبال. این ما هستیم که گرفتار متافیزیکِ نام ها و چهره ها و برندها، توانایی دیدن رؤیا را از دست داده ایم. چهارشنبه شب این فوتبال بود که از حیثیتش در برابر ما اصحاب انتظار دفاع کرد. فوتبال هست. و رؤیا هست. و حتا خودش را از ما پنهان نکرده است. این نیهیلیسم فردی و جمعی ما است که امکان استظهارِ رؤیا را از ما ستانده است. وگرنه فوتبال «هست» چنان که زندگی «هست». عین زندگی ست. و زندگی را توضیح می دهد. نوعی «بازی» که زندگی را در هیأت دقیق آن فاش می کند. اجتماعی میان «آزادی و ضرورت، تقدیر و انتخاب، امکان ها و پیش بینی ناپذیری ها. پهنه ی جدال تدبیر و شانس، تقدیر و آزادی، خستگی و استمرار، امید و نومیدی، شجاعت و هراس، قدرت و ضعف، جوانمردی و فریب، شکست و پیروزی.»¹ آن چه در نیوکمپ اتفاق افتاد، ربطی به هیچ بازگشتی نداشت. شکلی بود از فهم زندگی، شکلی از فهم رؤیا. یک رخداد. چه فوتبال عین زندگی، عین جهان است و بدین اعتبار درست هم چون خودِ جهان، شاهراهِ امر تبیین ناپذیر، شاهراه امر به بیان نآمدنی ست، «امری که صرفاً خود را در نوعی رویدادگی آشکار می سازد.»² آن چه در نیوکمپ رخ داد، نوعی آشکارگی بود. فوتبال در نیوکمپِ چهارشنبه شب خودش را روی داد، خودش را به وقوع پیونداند. این تمامت فوتبال بود که داشت روی می داد و روی داد و در قامت رویدادی ازآنِ خود کننده، همه چیز را ازآن خود کرد. دیگر با هرکدام ما است که از آن چیزی بفهمیم یا نفهمیم. پ.ن: ۱- بیژن عبدالکریمی، فوتبال و رهایی از خودفریبی، اطلاعات حکمت و معرفت، شماره 44 مرداد1388 2 – همان. *(سفیروت یا سفیروث به معنی شمارش در کابالا و عرفان یهودیت است)
به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code