| دوشنبه، 29 دی 1399
داماد 28 ساله جزئیات جنایت شبانه را تشریح کرد؛
       کد خبر: 57752
نگاه ایران:تازه داماد که در جنایتی هولناک، جمعه شب همسر 16 ساله اش را با ضربات آجر به قتل رسانده و متواری شده بود، پس از حضور در کلانتری و اعتراف به قتل جزئیات آشنایی با دختر نوجوان و علت قتل را تشریح کرد.
چند ساله هستی؟ اسمم سهراب است و 28 ساله هستم. با نازنین چطور آشنا شدی؟ سال 90 تا 92 مستأجر خانه مادربزرگ نازنین بودم. نازنین با خانواده اش در آن خانه زندگی می کردند. از آنجایی که لیسانس داشتم، مادر نازنین از من خواست تا به دخترش ریاضی درس بدهم. در جریان تدریس ریاضی رابطه ما با هم بیشتر شد و به او علاقه مند شدم. این آغازی برای دوستی ما بود. چه وقت باهم عقد کردید؟ سال 94 بود که به خواستگاری اش رفتم و باهم عقد کردیم. قرار بود ازدواج کنیم که متأسفانه این اتفاق –قتل- افتاد. روز عروسی تعیین شده بود؟ روز دقیق نه، اما قرار بود شهریور عروسی کنیم و به خانه مشترکمان برویم. مشکلات تو و نازنین از چه زمانی شروع شد؟ چند ماه بعد از عقد وقتی می دیدم مدام سرش در گوشی تلفن است و دائم در تلگرام چت می کند، بشدت ناراحت و عصبانی شدم. بارها نیز به او در این باره تذکر داده بودم اما توجهی نمی کرد. شب حادثه چه اتفاقی افتاد؟ آن شب اصلاً دعوا نکردیم، مادر بزرگش روز قبل از این حادثه فوت کرده بود و ما در مراسم او شرکت کردیم و به خانه آمدیم.نیمه شب بود که نقشه ام را اجرا کردم. نمی خواستم او را به قتل برسانم فقط می خواستم او را تنبیه کنم. چند وقت بود که به فکر تنبیه شدید همسرت بودی؟ همان زمان یک لحظه این فکر به ذهنم رسید. نمی خواستم او کشته شود. فقط می خواستم او را تنبیه کنم که این اتفاق افتاد. چند ضربه به او زدی؟ نمی دانم. نخستین ضربه را که زدم دیگر نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد. بعد از قتل چه کردی؟ نیم ساعتی بالای سر جنازه اش گریه کردم. بعد از آن سوار پراید مشکی رنگم شدم و در خیابان ها بی هدف پرسه می زدم. در این چند ساعت چه کردی؟ اصلا یادم نیست. حالم خیلی بد بود. آنقدر بد که حتی نمی دانم چطوری از قلهک سر درآوردم. یک دفعه به کلانتری رفتم و خودم را معرفی کردم. چه ساعتی خودت را معرفی کردی؟ یادم نمی آید ولی فکر می کنم حدود ساعت 9 صبح بود. چرا خودت را معرفی کردی؟ فقط به خاطر عذاب وجدان، چون در تمام ساعاتی که در خیابان ها پرسه می زدم می خواستم با یک نفر صحبت کنم. برایم فرقی نمی کرد که آن یک نفر چه کسی باشد. بهترین راهی که آن زمان به ذهنم رسید این بود که خودم را معرفی کنم. من به قدری عذاب وجدان داشتم که اول می خواستم از تهران خارج شوم ولی نتوانستم. چرا او را طلاق ندادی؟ چند باری می خواستم اما خانواده ها باهم صحبت کردند و فکر می کردند صلح بین ما برقرار شده است. چرا به مشاوره نرفتی؟ می خواستم. خیلی اصرار کردم اما نازنین مدام امروز و فردا می کرد. از کاری که کرده ای پشیمانی؟ خیلی، آنقدر که دلم می خواهد یکبار دیگراو را ببینم و بعد بمیرم. من عاشق نازنین بودم و دوستش داشتم. ای کاش سال 85 که مدرک لیسانسم را گرفتم و سوار اتوبوس شدم تا به تهران بیایم، اتوبوس چپ کرده بود و من مرده بودم و هرگز چنین اتفاقی رخ نمی داد و... گفتی نازنین در فضای مجازی بود، مشکل تو با این موضوع چه بود؟ او با دیگران مدام چت می کرد. من از این موضوع ناراحت بودم. دلم نمی خواست همسرم با دیگران در تماس باشد. خانواده ات با ازدواج شما موافق بودند؟ اوایل نه، می گفتند فرهنگ ها به هم نمی خورد. ما شهرستانی هستیم و آنها تهران زندگی می کنند. می گفتند شرایطی که خانواده نازنین برای ازدواج گذاشتند خوب نیست. چه شرایطی برای ازدواج گذاشتند؟ مهریه بالا، 314 سکه طلا، یکی از شرط های آنها بود. گفتی مستأجر خانه مادربزرگ نازنین بودی چرا از آنجا بیرون آمدی؟ عموی نازنین ازدواج کرد و خانه ای که من در آن زندگی می کردم را به او دادند. شغل پدرت چیست؟ کشاورز است. وضعیت مالی خودت چطور است؟ من بازرس جوشکاری هستم و چند جا کار می کنم درآمدم بد نبود ماهی 2 میلیون تومان حدوداً می گرفتم. و آخرین حرفت... ای کاش هرگز به تهران نمی آمدم و خیلی پشیمانم .
به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code