جمعه، 15 فروردین 1399 | 2020 Friday 03 ,April  
به یاد بنیان‌گذاری کتابداری نوین در ایران:
مهیار کوروشنگاه ایران/کوروش مهیار چه گذار پر غنج و پر پیچی است این زندگی که در یکی دیگر از سر پل های آن؛ من باید پرواز بنفش گون ستاره درخشان دیگری را خبر دهم. اگر چه انسان های بشر دوست و آیده ال نگر به چشم و دل دوستان خواهان خود همطراز می گردند. سوی خویش می کشانند و این کشش اما این بار شاید مویه ناک به نظر آید. شما را به این قطعه دل گویه ام که پوراندخت نامه اش بخوانید؛ می خوانم. بانوی فراخ دل ما (پوران سلطانی شیرازی) در هشت دهه زندگی خویش که آغاز آن با حماسه عشقی زیبا و پرشور و خودمانی آغاز شد؛ به چند روز پس از پیمان ازدواج ؛ بخش دوم حماسه اش که فرجامش تراژدی بود مویه نکرد. دوست و شوی عزیزتر از جانش کیوان همان که شاعری سترگ ؛ ستاره ای دیگر می خواندش نو عروسی چند روزه! بارخت سیاه را تنها گذاشت او مویه نکرد! این با جدایی و سفرجوان پهن پیکر و بغایت انسان دوست که کارمند ساده اما شرافتمند و ماهر اداره راه دولت فخیمه (سوسمار کرات ها ستاره بر دوش) بود، روحش به آسمان لاژورد که در آن صبامی خواندنش کیوان ستاره شد، پوری* مویه نکرد. از همان پگاه ارغوانی اعدام تکیه گاه جوانش کیوان در حمام رکن دو ارتش به بهانه پناه دادن چند برومندی صاف دل در اتاقی از خانه اجاره ایش؛ با همه زخمی از ژرفای دردی رنج آلود شاید غیر قابل التیام، مویه سر نداد. مادرپیر و خواهر جوان و مریض او را به یادگار در پی گرفت و تا به پایان عمر که همچنان عاشق ماند در بیمارستان به روحیه شوخ و مهربانش که می گفتیمش از مرگ چه خبر؟ می خندید و می گفت هنوز کیوان صدایش نکرده است. منتظر است! در این وقت کنار تخت او تر چشمی پنهان پیرمرد بزرگ ما؛ غزل سرای بی بدیل و شاهکار نویس، پارسی سرای ما هوشنگ ابتهاج (ه.الف سایه) دیگر آشکار می شد. می شد تکانه های آرام شانه اش را دیدازاوست که: به سوگواری زلف تواین بنفشه دمید. کسی که به عشقش وفادار است قابل احترام است. و هر چه وفادارتر قابل احترام تر. او عاشق ایران و مردمش بود. نگارنده کمتر سوگی او را به سوگ نامه نویسی وا می دارد. خصوص این وجیزه که برایم « پوراندخت نامه » است. چرا که همه نوع مردن فراغ است اما لونی از این دست در من فشردگی دل می بیزد؛ که آن را با استواری و سترگی بی تظاهر چنین بانویی که نفرت و انتقام از مستبدین خاندان پهلوی و اوباشان دربارش را به انرژی سترگی برای گسترش و آفرینش و بالندگی فرهنگ و کتاب و کتاب خوانی نسل ها مبدل می نمود آرام می سازم تا دشواری نگارش را دشوارتر نسازم. به راستی که او تا پایان عمر عاشق ماند و عجب که امروز هم که در تقویم رسمی ما روزکتاب و کتاب خوانی و کتابدار است. پس: پوری سلطانی بعد از تبعید چند هفته ای همسرش کیوان به جنوب فرا خوانده شد و برای مثلن عبرت دیگران در عین ناباوری کنار چند تن از نظامیان در سحرگاه 26 مهر 1333 تیرباران شد. درحالی که در وصیت نامه کوتاه خود به وقت سحر بی هیچ غلط و اشکال و اشتباه ورعایت تمام جوانب دستوری و نقطه و ویرگول و سپردن مادر پیر و خواهر مریض و سفارش به ادامه زندگی زیبا و شرافتمندانه و تصمیم هر گونه روند زندگی به پوری به سمت صحن حمام مرگ بزرگ ارتش داران فرزند رضا شصت تیر رفت. داغ و درد این عشق دیرینه یک عمر با پوری بود؛ یک عمر با او ماند. اما پوری سلطانی جوان و نو عروس در ادامه بهت و تعجب از رویه اوباشانه عمله های شیطان بزرگ که گاهن از خود شیطان سفاک تر و دژخیم ترند با این امید که عشق را کشتن نیست درمانش؛ تمامی عمر شصت سال بعد خود را به لحظه ای عبث نگذراند. به تحصیل و طی مدارج آکادمیک در عرصه فرهنگ کتاب و کتابداری پرداخت. به گسترش به سازی و به روز سازی کمک شایانی می نمود.به فرزندان دانشگاه که بیش از پیش از راه می رسیدند و تشنه خواندن و آگاهی و دانش دروس خود وجهان پیرامون و کشور بودند یاری می رساند. در کنار چشم و گوش گزمه های منافع طلبِ حامی و پاسبان دزدیها و زور و زر و عیاشی های هرز هزار فامیل؛ تالیف و ترجمه نمود. این بحق مادر کتاب داری نوین ایران با خصلت خاص و آرام و بی هیاهوی خود که شاید از یادمان همیشگی عشق خود بر می خواست با همه تلاش در کتابخوانی و ترویج دانایی اما جلوه و تبلیغی به خدمات فرهنگی آشکارش نمی داد. به راستی مرهم زخم ناجوانمردان را که به چشم سقوط نکبت بارشان را دید با کار در ساحت عرصه فرهنگ جستار نمود. کتابداران امروز، شاگردان دیروز بانو سلطانی اند که همواره با عشق و افتخار به آن فخر می کنند. سلطانی زن با شخصیتی بود؛ خاموش و هنرنمای. مهربان و فروتن و آرام بود چنان که از لبخند پر مهر و نگاه نوازشگر مادرانه اش می تراوید. با همه مهر آیینی اش زنی بود با شکوه و استوار؛ همانکه بیهقی می گفت: سخت جگرآور... و اینکه بلاخره مرگ حق است. بی هیچ استثنا تنها عدالتی است که به سهم همگان می رسد. اما اگر تر چشم و دل سوزانه ساعتی سعد و صاحتی صحت از شما را به دلگویه ای شاید مویه ناک سپردم اجحاف ناجوانمردانه و نابخردانه و بی یقین سفاک انه ای بوده که بر این بانوی محجوب و مهربان و انسان دوست در طول یک زندگی 83 ساله رفت. پس آنانکه مدام چند ریل قطار و خیابان و آسفالت و جاده و کشف حجاب و نمایش سیل تسلیحات و غیره را مثلا از قلدرانی نا تولیدگر متفرعن که برای راحتی مسیر چپاول و تسلط ناحق بر جان مال تولید کنندگان زحمتکش کشور با تمسک بر قوانینی باستانی غیر قانونی خود را قدر قدرت قوی شوکت می خواندند یک یک زندگی های فنا شده ای که خود حماسه و تراژدی برای زوجه ها و خانواده ها و افراد بی گناه است و بی شمار است را بخوانند و بدانند که فقط در زیر سایه قانون و رعایت قانون و کار درست و بحق و تقسیم شادی و سلامت و بهداشت و خوشبختی و سعادت عموم است که ملک سامان می یابد و خداوند دانایی و زیبایی ها برکت و اسایش و فراوانی و نعمت را می بخشد. وگرنه به یکسو اقلیتی نا تولیدگر قارچ صفت با هر توجیه و مستمسکی خود را به حق جلوه داده و اکثریتی را در رنج و سختی و ناداری و عذاب نگه دارد ؛ با این همه تجارب تاریخی گذشته وحال و با همه قدرتی که اربابان به اصطلاح جهان های اول دارند اما به وقتی که هاله آزمون بغرد حکومت شوندگان نخواهد مانند پیش زندگی کنند و حکومت گران نتوانند که چون گذشته حکومت کنند و شیرازه ها بگسلد هر که را که از این رسته باشند به ساهتی می شوند بی بها تر از ژنده چرکین بی بها تر از سفال شکسته. پس رضا خان ها و صدام ها و سلاسی ها و اربابان قلعه های مالی وال استریت و بانک های معظم جهانی با همه عمله های شیطان شان لطفا گله مند نباشند . اگر به آه مظلومانه اما مغرورانه پوراندخت هایی که در فرجام سربلندانه پایانه زندگی به ستاره شان در آسمان پیوستند معتقد باشند. مایلم دراین پایانه قطعاتی از سخنانش را که بدور از فروتنی کاذب و درعین صداقت که از شفافیت کلامش می تراوید بگذارم. پوران دخت سلطانی شیرازی چنی گفت: «کاش می توانستم خود را سرسوزنی سزاوار این همه مهربانی و لطف بدانم و جوابگوی محبت هایتان باشم. هرگز سخنران خوبی نبوده ام و قصد هم ندارم وقت ارزشمند شما را با حرف های تکراری بگیرم. ولی دلم می خواست بدانید که تنها چیزی که در تمام این سال های سخت و پرتلاطم به من قوت ایستادگی داد، عشق به مردم سرزمینم بود. حالا هم که ناتوان و رنجور در حضور مهربان شما ایستاده ام، بسیار خوشحالم که نقشی، هر چند کوچک، در پیشرفت کتابداری ایران داشته ام. کتابخانه ملی را مثل بچه ام دوست داشتم و هنوز هم دلم برایش می تپد و شور می زند.» «کتابخانه ها، به ویژه کتابخانه ملی که مادر سایر کتابخانه ها محسوب می شود، پشتیبان همه فعالیت های فرهنگی و آموزشی هر کشور است. افسوس که هنوز این مسئله برای بسیاری از مسئولان ما نامفهوم است. همه دوستان دست اندرکار شاهدند که چگونه توانستیم زیربناهای کتابداری نوین را با دست های خالی در ایران بسازیم و آن چنان موفق عمل کردیم که بارها از طرف مجامع بین المللی کتابداری جهانی مورد تشویق و تمجید قرار گرفتیم. اما من هنوز ناامید نشده ام و انتظار دارم جوانانی که رشته کتابداری را به عنوان حرفۀ خود انتخاب کرده اند، بدانند در چه راه مقدسی قدم گذاشته اند و آرزو دارم با عشق و آگاهی و بردباری، موانع را از سر راه بردارند و مدیرانِ موفقی برای مبارزه با جهل و بی عدالتی باشند.» شصت سال، آه! من بی تو زیستم در خود گریستم. با عشق مردم سرزمینم با قوت ایستادم
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code