دوشنبه، 30 دی 1398 | 2020 Monday 20 ,January  
نگاه ایران:تمام ایستگاه های آتش نشانی تهران سیاه پوش است. حجله ها، ایستگاه ها را غرق نور و چراغ کرده اند و عکس آتش نشان ها را روی میز گذاشته اند. هیچ کدام مرگ رفیق را باور ندارند. ته دل شان پر از امید است. امید روزی که تلفن یکی شان زنگ بخورد و کسی آن طرف خط بگوید: زنده اس... زنده اس... هیچ کدام لب به حلوا و خرمای گردویی نمی زنند و غصه می خورند. هر کدام در گوشه ای ایستاده یا نشسته اند و بی حرف به کارهای شان می رسند. تعداد آتش نشان های مفقود شده در ایستگاه حسن آباد ٣ نفر است. از همه ایستگاه ها بیشتر. جلوی ایستگاه شلوغ است. مردم یکی یکی می آیند و سلام می کنند و هنوز تسلیت نگفته بغض شان می ترکد و شروع می کنند به اشک ریختن. هیچ کدام نمی تواند جمله اش را تمام کند. آتش نشان ها همراه شان می شوند و تشکر می کنند. میثم روحانی، برادر محسن روحانی آتش نشانی که در آتش سوزی پلاسکو مفقود شد دیشب همراه با پدر و مادر و دو برادرش از تالش به تهران آمده. چهره اش آنقدر شبیه به برادرش است که آتش نشان ها همین که او را از دور می بینند جلو می آیند و او را در آغوش می کشند و اشک می ریزند. حرفی ندارند. شاید قرار است یک دقیقه دیگر، یک ساعت دیگر، یک شب دیگر انتظار تمام شود و مفقود شده ها را از زیر پشته های آهن بیرون بیاورند. میثم برادر محسن روحانی درباره این اتفاق صحبت کرد. آخرین تماس شما و خانواده اش با او چه ساعتی بود؟ قبل از ساعت ٤ صبح. بعد از آن هر چه با او تماس گرفتیم جواب تلفنش را نداد. از خانمش و دوستانش که پرس و جو کردم گفتند به پلاسکو اعزام شده و جواب تلفنش را نمی دهد. از دیشب که به تهران آمدید برای پیگیری موضوع به پلاسکو هم رفتید؟ من در تالش آتش نشان هستم. امروز صبح (دیروز) با دوتا از برادرهایم به پلاسکو رفتم و کارت آتش نشانی ام را نشان دادم اما من را راه ندادند. اصلا قبول نکردند وارد آنجا شوم. گفتند خودشان هر خبری بود با تلفن به ما می دهند. همسر برادرتان چطور از ماجرا باخبر شد و الان چه حالی دارد؟ خبر آتش سوزی پلاسکو همان روز همه جا پیچید و آنها هم خبردار شدند و آمدند جلوی پلاسکو. همسر برادرم منتظر است. راستش هنوز هیچ کس نمی داند محسن به خانه می آید یا نه. برادرم یک دختر ٤ ساله دارد که اسمش مهساست. دیروز عصری خیلی بی تابی پدرش را می کرد. هی صدایش می کرد و می گفت بابام کجاست؟ بچه های این دوره و زمانه باهوش هستند و همه چیز را خیلی خوب متوجه می شوند. می دانم که فهمیده بود. نگرانی و بی تابی بقیه را می دید و برای خودش گوشه ای می نشست و گریه می کرد. اما هر چه تقدیر باشد همان می شود. دست ما نیست خدا خودش باید درست کند. باید معجزه اتفاق بیفتد تا همه چیز درست شود. چه شد که شما دو برادر شغل آتش نشانی را انتخاب کردید؟ ما اصالتا تالشی هستیم. پدرم در تالش آتش نشان بود و ما هم شغلش را ادامه دادیم. برادرم هم با من در بخش ایمنی و بهداشت آتش نشانی تالش کار می کرد. تا اینکه ازدواج کرد و تصمیم گرفت به تهران بیاید. روزهای اول آمدنش به تهران بود به ما زنگ زد و با خوشحالی گفت در روزنامه دیده که شهرداری برای سازمان آتش نشانی نیرو می گیرد. برادرم فیزیک بدنی اش خوب بود. به خاطر همین خیلی زود استخدامش کردند. آخرین خاطره ای که از او دارید چه بود؟ من و برادرم هر دو آتش نشان هستیم. اما معمولا حریق هایی که در شهرستان اتفاق می افتد نسبت به تهران خیلی کمتر است. خطراتی که او در ماموریت های تهران با آن مواجه می شد خیلی بیشتر از شهرستان است. از آنجا که خاطرات کاری ما همیشه با خطر همراه است سعی می کنیم خانواده های مان کمتر بدانند تا آرامش بیشتری داشته باشند. ما در جمع های خانوادگی سعی می کنیم شاد باشیم تا خانواده های مان هم با ما شاد باشند؛ سختی ها و خطرهای کارمان آنها را اذیت نکند. ما اگر در خانه های مان هم از کار صحبت کنیم دیگر روح و روانی برای زندگی برای مان نمی ماند. نمی توانم توی خانه بنشینم و آرام بگیرم میثم روحانی لباس سیاه پوشیده و از گوشه ایستگاه تکان نمی خورد. یکی از آشنایان قدیمی شان که آتش نشان ها را هم می شناسد به او دلداری می دهد و دستش را می گیرد و می گوید که به خانه برود. می گوید که ایستادن در ایستگاه دردی را درمان نمی کند. می گوید که آتش نشان های توی پلاسکو شماره شان را دارند و دو ساعت به دو ساعت همه خبرها را می دهد. می گوید که اگر خبری شود با هم به پلاسکو می روند. اما میثم گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. لحظه ای چشم هایش را روی هم می گذارد و بغض می کند. بعد لبخند می زند. غوغای توی دلش به چشم هایش ریخته و همه این را می بینند. می گوید: «من خودم آتش نشان هستم و همه چیز را می دانم. درست است تسلی خاطر اینجا نیست. اما من نمی توانم توی خانه بنشینم و آرام بگیرم.» روایت دوم: شادی پیرمرد در ایستگاه امام حسین عکس بزرگی از بهنام میرزاخانی را به دیوار چسبانده اند. او تنها آتش نشانی است که در این ایستگاه فوت شده و خانواده اش هم خبر دارند. اینجا هم مردم یکی یکی با دسته های گل و شمع می آیند و ابراز همدردی می کنند. میان مردم پیرمردی با عصا، پریشان و مضطرب که پالتوی بلند کرم رنگ پوشیده وارد ایستگاه می شود و به اتاق نگهبانی می رود. خمیدگی پشتش قدش را کوتاه نشان می دهد. سرش را بالا می آورد و با چشم های پریشان از ماموران آتش نشانی با اضطراب و استرس و صدای لرزان می پرسد؟ «بهنوش، بهنوش اینجاست؟ دو روزه بهش زنگ می زنیم جواب نمی ده. من عموش هستم.» ماموران می گویند «ما بهنوش نداریم.» پیرمرد دوباره تکرار می کند «بهروز.» یکی از مامورها بهروز را زودتر از بقیه می شنود و می گوید: «بهروز را می گه. آره حاج آقا بهروز حالش خوبه. سر کاره نتونسته بهتون زنگ بزنه.» صورت پیرمرد غرق خنده می شود. انگار که دنیا را به او داده اند. می گوید: «زنده اس؛ زنده اس.» چند بار سرش را تکان می دهد و سرش را رو به آسمان می گیرد و می گوید: «خدایا شکرت» عصایش را به زمین می زند و بلند می شود که برود. مامورها از او می خواهند کنارشان بنشیند و چای بخورد اما پیرمرد می خواهد برود. مامورها می خواهند او را برسانند. اما پیرمرد می گوید که خانه اش نزدیک است و زود می رسد. اصرارهای ماموران جواب نمی دهد و پیرمرد شاد و خوشحال پیاده روی خیابان امام حسین را پیش می گیرد و می رود.
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code