[caption id="attachment_9042" align="alignnone" width="198"]فرشته رضایی * فرشته رضایی *[/caption] یک جایی باید انگار تمامش کرد. داستان سیاست را می گویم. عرصه سیاست محل تعویض چهره هاست. اینکه انتظار داشته باشیم هر سیاستمداری، ولو با اخلاق، متعهد، شریف... همچنان در امتداد دولت ها و تغییر کابینه ها بر مسند باشد عقلانی نیست. باید تمام شدن را یاد بگیریم. اینکه هاشمی هر چقدر مرد عمل باشد، خاتمی هر چقدر خوب باشد، احمدی ن‍ژاد هر چقدر اصولگرا باشد.... دوره هر سیاستمردی به اتمام برسد، دیگر تمام شده است. «باید برون کشید از این ورطه رخت خویش...» ۱. داستان این نوشتار، در باب سهم خواهی است، داستان ناتمامی که فکر می کنیم فقط ما محق هستیم که بمانیم، نه آن دیگری. پس هرکه آمد و طرحی نو درانداخت می توان او را به هر هجمه ای کوبید و به لطایف الحیل به مکافات تخریب درانداخت! از این دیدگاه، دیگری نباید می آمد، چون «ما» آمده بودیم. چون حالا دیگر نیستیم و نباید بگذاریم که «نباشیم»! خیلی وقت ها می توانیم در باب آدم ها، روش ها، روزهایی که بر آن ها گذشته، جفاهایی که کردند و نگذاشتند تا درست در جایش و با آرامش بماند سخن بگوییم. اما آیا می توانیم به صرف اینکه او رفته و –لزوما باید هم می رفته- انگشت اتهام را به روی آن ها که به پشتوانه ای مردمی جای او آمدند بگیریم؟! و تخریب بی دانش را لحن قالب خود قرار دهیم؟ روزهای زیادی است که فضای رسانه ای گیلان غبارآلود از فضای توهین و تخریب است. چقدر سخت است که این چند خط را هم نوشتن. آنهم در باب کسانی که در عالم واقع همکار تواند، می دانند اصل چیست، تشخیص می دهند که کجای قضیه چه خبر بوده، اما میلی و نیازی وجود دارد که باید چیزهای دیگری را بنویسند. لابد چون... حال، بد تر از مخرب ها، وسط باز ها هستند. آن ها که موضعشان –به دلایلی آگاهانه- مشخص نیست! آن ها که به جای تعادل، و توازن، ماجرای پیچیده دوآلیستی دارند. نمی دانند هر لحظه به آغوش که بغلطتند؟ نمی دانند چگونه «فردیت» خود را از فقر ِ «دیگری شدن» نجات دهند. لابد این ها هم.... این ها چالش های رسانه های این روزهای گیلان است. عزیزی می گفت گیلان در عرصه فرهنگ و روزنامه نگاری، فخر ایران است. قامتش بلند است، می گفتم، بلند قامتی این فخر به تعبیر دکتر «کریم مجتهدی» چون درخت نخل بلند است، اما درختی که سر ندارد، لزوما زنده هم نیست. سر این درخت بلند بالا «اخلاق و فرهنگ» است، اما حالا که ریشه و قامت وجود دارد، وقتی سر نباشد، می توان نخل فرهنگ و روزنامه نگاری گیلان را –تن ها درختی که به نفر می شمارندش- زنده قلمداد کرد؟ آنهم وقتی اخلاق مرده باشد، معیار قطع شده باشد... ۲. قشنگ نیست، واقعا هم قشنگ نیست، حالا که در حوزه سیاسی یا شهری یا حتی اداره ای کوچک در فلان شهر، حالا که کسی دیگر آمده بر مسند نشسته، چون از ما نیست، چون فکر می کنیم که نباید می آمده، و چون با ما نیست، هر روز علیه اش یک موضع مخرب آنهم تحت عنوان «روزنامه نگار» منتشر کنیم. لااقل کاش این عنوان نبود تا تحمل تخریب ها آسان تر می بود. قطعا از آنچه که ضرر می کنیم و نصیبی که نمی بریم سوار شدن بر قطار توسعه ای است که دیگر هموطنانمان بر سکان آن نشسته اند و رفته اند و ما چون همین قطاری که به گیلان نیامده و سوتش سالیانی است وعده داده شده، تنها به آمدنش دل بسته ایم. اما تا وقتی که فضا آلوده است، این قطار چگونه ریل ها را بپیماید تا از گیلان هم بگذرد؟ یا تا وقتی که بر سر بالین این آهوی زیبا و رنجور (گیلان) نشسته ایم و از سر دلسوزی یا هر چیز دیگری نگذاریم که طبابتش کنند، آنوقت جانی برای این زیبای ِ آرام باقی می ماند؟   به هر روی، انگار کسی به ما یاد نداده است که چگونه با این قضیه «تمام شدن» کنار بیاییم. کسی ما را نگران نکرده است که پس با تمام شدن «اخلاق» چرا دلشوره نمی گیریم؟ نگران نمی شویم و فریاد وا ارزش ها و وامصیبتا سر نمی دهیم...؟ و عجبا که در این میان دست یکدیگر را از پشت می بندیم، گویی که باید برنده این ماراتن «ما» باشیم. ما که تفنگ ها را سرپر کرده و به جای تیر آغاز رقابت، به سوی دیگری نشانه گرفته ایم و هر لحظه آماده ایم تا آن دیگری هم در این ماراتن بدود، اما حق نداشته باشد که ببرد. چون ما نیز در این مسابقه هستیم. چون فقط «ما» باید ببریم نه دیگری... «شلیک نکنید آقایان/ گلوله هاى شما مى مانند در هوا/ روزى به سوى شما مى آیند... (شمس لنگرودی) *روزنامه نگار

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code