| پنجشنبه، 29 مهر 1400

نگاه ایران: چله شبی دیگر به قانون طبیعت نو می شود و باز هم نسل هایی که گوش به آئین نیاکان سپرده، فروغ مهر را جشن می گیرند و این بار پاکبانان در سکوت آرام این شب، از شب چره گیلکی می گویند.

 نیاکان ما در هفت هزار سال پیش به گاهشماری خورشید دست یافتند و با تفکر و تأمل دریافتند که نخستین شب زمستان، بلندترین شب سال است و از سالیان دور این شب را بر مبنای جمع گرایی پاس داشتند تا به امروزی ها که طولانی ترین شب سال را با شاهنامه و حافظ و نیایش بیدار می مانند تا شاهد فروغ خورشید باشند.

گیلان است و باران و گویی این سرزمین با باران، هیچ گاه عادت تبسم را از دست نخواهد داد ... میدان شهرداری رشت با قدمتی بیش از 90 سال که امروز به پیاده راهی عظیم سنگفرش شده در آن وقت شب در سکوت است و تنها صدای کشاکش جاروی پاکبانان سکوت شب را می شکند.

ساختمان شهرداری رشت ، پست و تلگراف و هتل ایران، در سال 1302 بنا شده و کتابخانه ملی رشت، نخستین کتابخانه ملی کشور بر فراز طاق های شمسه نگارش و با قدمتی حدود یک قرن که جای پای استادانی همچون محمدتقی بهار ، دهخدا ، پورداوود، عباس اقبال آشتیانی، دکتر محمد معین، سعید نفیسی و ... را بر پلکان های کهن و استوار خویش قدر دانسته است، در همین پیاده راه گردشگران داخلی و خارجی بسیاری را به سوی خویش فرا می خواند.

بوی باران پر است و حجت ابراهیمی با لباسی سراسر نارنجی شب نما، سنگفرش خیس خیابان کتابخانه ملی رشت را می روبد. کلاه پشمی بر سر نهاده و ماسک سفید تا خط عینکش را پوشانده است؛ با او که هم سخن می شوی گویی متعلق به امروز نیست ، بسیار آرام است و خوش خلق سخن می گوید.

ابراهیمی چله شب را که می شنود، می خندد و می گوید: بساطش را فراهم کردم و به خانواده سپرده ام که به دیدار پدر و مادر بروند اما خودم به شب چره (خوراکی های شب چله ) نمی رسم و خستگی امان نمی دهد.

وی با لبخند می گوید: هندوانه اش کوچک بود اما به قطع برای من هم نگه می دارند و حتما برای من هم شمع روشن می کنند (یکی از رسوم شب چله در گیلان برافروختن شمع است).

او می گوید : صبح ها کارگر ساختمانم و شب ها کوچه و خیابان های شهر را می روبم و اگر حقوقمان را بموقع پرداخت کنند، مشکل دیگری ندارم. ماشین شهرداری حین گپ و گفت فرا می رسد و چندین پاکبان پیاده می شوند و زباله ها را به ماشین می اندازند و با شنیدن شب چله می خندند و می گویند: جشن است و سپرده ایم فال ما را بگیرند.

از اینکه نام خود را بگویند واهمه دارند و هم کلام می شوند که مشکلی جز دیرپرداخت کردن حقوق نیست و ما هم با خوشحالی مردم شادیم اما کاش کمتر زباله ها را در کوچه و خیابان رها کنند .

آنان معتقدند: مردم این روزها بسیار بیشتر از همیشه مراعات می کنند اما کاش باز هم بیشتر رعایت کنند.

یکی از پاکبانان، اهل غرب گیلان است و می گوید: در منطقه ما به آذوقه شب چله، چیله (به فتح لام) می گویند و آن را از روزها پیش در لفافه ای کاهی شکل بر روی درخت گردو و سقف ایوان می آویزند.

او می گوید: گردو، نان های محلی، دوشاب، ازگیل و ... شب چره است، مهم این است که در شب چله کسی دعوت نمی شود بلکه فرزندان بصورت گروهی و یک جا به دیده بوسی پدربزرگ و مادربزرگ می روند.

و پاکبان دیگری می گوید: بذرهای کدو، هندوانه، خربزه و آفتابگردان را از تابستان جمع کرده اند تا برای شب چله به همراه عدس، سویا و برنج بو داده و ازگیل و خوج (گلابی وحشی) را از سال قبل درون آب نمک خوابانده اند تا بر سفره شب چره بگسترند.

و دیگری که اهل صومعه سراست، می گوید: قند سیاه، نوعی شب چره است که می بایست جمعی تولید شود؛ در زمان های قدیم چون در این شهرستان کشت نیشکر وجود داشته، ریشه این گیاه را جوشانده و از آن قند سیاه می گرفتند و در موارد مختلف از آن استفاده می کردند.

با خود می گویم چه غنی است این آداب و دیالوگ کمال الملک اثر زنده یاد علی حاتمی که می گفت: هنر این فرشه، شاهکار این تابلوست، دریغ که همه عمر یک نظر به زیرپا نیانداختم.

قصد رفتن دارند و حجت ابراهیمی هم همه سنگفرش خیس پایین کتابخانه ملی رشت را رُفته و می خواهد به سمت سینما برود تا سنگفرش باران خورده آن جا را بروبد. ساختمان شهرداری با میرزا کوچکی سوار بر اسب در میانه میدان، نمایان است و نوای ترانه ای قدیمی از یکی از کافه های اطراف بگوش می رسد و از دیگر سو، ساعت ساختمان شهرداری نواختن آغاز می کند.

پرتو نورافکن ها هویداست و سرایی کهن که نامش بازار است و با قدمت بیش از 600 سال - نه به گفته ای عامیانه بلکه به گفته واهانیان مشاور معماری کمیسیون فرهنگی شورای شهر رشت - پدیدار می شود؛ ماهی فروشان زمین را می شویند و گربه ها رنگ به رنگ جولان می دهند.

قدم زنان به خانه مادربزرگ که می رسیم، همه هستند و پدربزرگ چشمهایش را بسته است و انگشت اشاره اش را بر صفحه تاچ تبلت نوه اش می کشد و بر شماره ای درنگ می کند و می گوید: حال مرا از زبان حافظ بخوان فرزند ...

به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code