شنبه، 10 آبان 1399 | 2020 Saturday 31 ,October  
دل نوشته ای برای آرزوهایی که به مقصد نرسید؛
احد-حجامینگاه ایران/ احد حجامی سربازان وطنم سلام! انگار همین دیروز بود که با ذوق و شوق دوران تحصیل را تمام کردید و فکر رفتن به خدمت «اجباری» شما را اذیت میکرد. مجبور شدید دفترچه بگیرید، پست کنید، به معاینات پزشکی بروید، واکسن بزنید، و منتظر برگه اعزام شوید. «05 کرمان»... عجب جایی! اردیبهشت طاقت فرسایی دارد. با گرمای بی حد و اندازه اش، روز اول اردیبهشت از خانه تان میزنید بیرون، با دوستان، پدر، برادر و خواهر و یکدانه غمخوارتان مادر. بغض گلویش را می گیرد ولی نشان نمی دهد که از رفتنت دلگیر است؛ پس بغضش را می خورد. تو در سر هوای دیدن رفیقی داری که در آنجا غریب نباشی و احساس غربت نکنی. اسم ها را می خوانند ، دانه به دانه، نفر به نفر، با نظمِ بی نظمی... از قرآن ردتان می کنند و تو در دل طپش نامنظم داری. سوار اتوبوس می شوی و می روی. پشت سرتان آب هدیه می کنند و سیل اشک جاری می شود. برای تمام کسانی که تو برایشان عزیز بودی و هستی. برای نامزدی که دوست دارد تو را در رخت دامادی و خودش را در رخت عروسی ببیند. مادرت در دل می گوید برو پسرم، برو ولی من در چشم راهم و خانه بی تو خانه نیست، اینجا ویرانه ای سوت و کور است.دوستانت می گویند حیف شد پسر بامرامی بود جایش خالیست در جمع مان... به سردر پادگان 05 می رسی و نمی دانی چه چیز در انتظار توست، می روی جایی که ایستاده در آفتاب سوزان نگاهتان می دارند. مرتب و منظم به صف؛ به ترتیب قد. اسم ها را می گیرند و لباس با یک سری وسایل اضافی تحویلتان می دهند... میگیری و می روی. تخت هایتان را مشخص می کنند و تو در تخت مشخص شده ات دراز می کشی. شب اول سخت ترین شب آموزشی است... اولین شب در کنار کسانی خوابیده ای که اصلا نه دیده ای نه می شناسی شان؛ خُر و پف تخت بالایی اذیتت می کند و تو با بغض غریبانه ای دلت هوای کوچه و خانه را کرده. حتی دلت برای سنگ ریزه های شهرت تنگ می شود. تو خسته ای امروز، دست بر سر تراشیده ات می کشی و می گویی:«این نیز بگذرد» روزهای آموزشی پشت سر هم می گذرند و تو خسته تر از روزهای قبلی. شاید به قول فرمانده هایت «مرد می شوی» ولی نمی دانند تو دلتنگ تری برای خانه و کاشانه. برای پدری که چشم به راه پسری است که قرار است در پیری عصای دستش باشد، برای خواهر و برادری که دوست دارد برادرش را با قد رعنایش بییند و کِیف کند، برای مادری که دوست دارد پسرش برگردد تا غذایی که قرار بود جمعه های هر هفته درست کند را آماده کند. اما این تقدیر لعنتی... این سرنوشت شوم ... این اتوبوس جهنمی... سوار اتوبوس شدی و فکر می کردی زمانی که به خانه برسی چگونه پدرت یا مادرت را در آغوش بگیری... نمی دانی سراغ کدامین دوستت بروی و به کدامشان زنگ بزنی... ولی هیچ کدام اینها نشد، نه دیداری نه آغوشی و نه اشک شوقی برای رسیدن. می روی سرباز، می روی از این دیار؛ می روی خسته؛ با آرزوهایی شاید کوچک اما زیبا. پر کشیدی با رفیقانت سرباز وطن؛ «رخت سربازی تو بوی کفن دارد و من، شرمسارم که نگاهت کنم و دم نزنم»

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code