دوشنبه، 05 آبان 1399 | 2020 Monday 26 ,October  
[caption id="attachment_4118" align="alignnone" width="193"]zeinabesmaeli زینب اسماعیلی سیویری[/caption] اجازه دهید برایتان از حلیمه آواجی بنویسم. می دانم روزنامه جای آدم های نامدار است، جای آدم های بزرگ که ما اسمشان را بگوییم و شما چهره شان را به یاد بیاورید یا ما سمتشان را بنویسیم و شما اسمشان را به یاد بیاورید. آری، حلیمه آواجی اینچنین نبود، اما اگر خطوط چهره اش را برایتان ترسیم کنم، اگر از نگاه مهربانش برایتان بنویسم، اگر از زانوان و تن پردردش بنویسم چه؟ هنوز می گویید نمی شناسیدش؟ اگر از خطوط چادرشبش یا از کمر خمیده زیر آفتابش بنویسم، چه؟ هنوز فکر می کنید گمنام است؟ اجازه دهید برایتان شرح این غم را بنویسم. این روزها راهی شمال که شده اید، حتما زنانی چادر شب به کمر در بیجارها (زمین های برنج کاری) دیده اید. ازشان چند شات عکس گرفته اید یا شاید هم از دریچه تلویزیون به تماشایشان نشسته اید. حتما گفته اید چه خوشحالند که چنین رنگین لباس می پوشند، حتما زمزمه کرده اید که چه خوب که در چنین جای باصفایی زندگی می کنند و... کاش گول آن همه رنگ را نمی خوردید. البته برای یک قاب عکس همه چیز مهیاست، سبز سبز، آبی آبی و بیکرانگی. اینها اما برای چند شات عکس و یک ویدئو کوتاه، شاید خوب باشد، اما اگر پای صحبتشان بنشینی و از دردهایشان بشنوی، دیگر از قاب تصویرت طراوت بیرون نمی زند. حلیمه آواجی، یکی از همین ها بود؛ زنی که کودکی، جوانی و پیری اش همه به یک رنگ بود. زنی سبزه رو با نگاهی مهربان و معرفتی درونی. کودکی در خانواده ای پسردوست و مردسالار که در نوجوانی او را راهی خانه مردی کرد که تابستان های گرم، روانش را به هم می ریخت و راهی جنگلش می کرد. او می ماند و کودکانی در دامن و فقری که او را راهی بیجارهای مردم می کرد. کار برای مردم، کمرش را خم کرد و صورتش را به چروک نشاند. ١٠ثانیه فکر کنید کارتان به گونه ای باشد که مجبور باشید بیش از هفت ساعت در روز، به حالت خمیده بایستید؛ کاری که زنان بسیاری مجبورند، انجام دهند در زمین مردابی شکلی که قدم برداشتن در آن خود سخت ترین کار است. صبح آبش سرد است و از حوالی نیم روز بخار گازداری از زمین بلند می شود و روی صورت می نشیند. زنان شالیکار ظهر که از نشا یا وجین دست برمی دارند و سر بلند می کنند، صورت هایشان پف آلود شده و به دنبالش شب ها انواع دردهاست که سراغشان می آید. درد زانو، پا و کمر و مشکلات گوارشی میراث به جامانده از همین کارهاست، زنانی که مُسکن ها را نه به اسم که به رنگ و شکل می شناسند. نداشتن دسترسی به سرویس بهداشتی اغلب آنها را به عفونت مثانه و سنگ کلیه دچار می کند. دست هایشان از ماندن در آب و گل زرد شده مثل ته تشتی که تنها ابزار کارشان است. همه اینها برای کار در زمین هایی است که برنج کشوری را فراهم می کند که سر فصل برداشت از پاکستان، هند و سنگاپور برنج وارد می کند و مزد دست آنها مریضی است و غم، نداشتن بیمه و بیماری. حالا حلیمه آواجی که یکی از آنها بود، رفته. با خوش کردن تومور در دهان و چشمش و ازدست دادن یک کلیه که چند صباحی او را زمین گیر کرد. زنی با همان چادرشب های رنگی و با همان لبخندهای تلخ و صدای آرام که پر بود از سنگینی ای که در دل داشت. حالا شما یک آدم گمنام را می شناسید.

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code