| پنجشنبه، 29 اردیبهشت 1401
نگاه ایران: با مجلۀ داستان یا داستان همشهری به رشت سفر کنید و اگر اهل گیلانید به خاطرات دور بروید و یاد رفتگان را تازه کنید و قدر باشندگان را بیشتر بدانید... در میان مجلات متنوع و مختلف «همشهری» که بحث دربارۀ انتشار یا توقف آنها هر از گاهی در می گیرد مجلۀ «داستان»، داستان دیگری دارد و خوش بختانه بر سر ادامۀ انتشار آن اختلافی نیست. داستان، مجله ای به غایت خواندنی و در عین حال پاسخی است جدی به آنها که می گویند عصر مطبوعات چاپی به سر رسیده و روزگار، یک سره از آنِ فضای مجازی است. زیرا حسی را منتقل می کند که جز از نشریه کاغذی برنمی آید. چه با کلمات و چه با طرح و تصاویر و فرم. ویژگی دیگر این مجله این است که هم از نامداران داستان و مطلب چاپ می کند و هم از کسانی که به قدر آنان اسم و رسم ندارند اما معرفی می شوند تا خوانندگان با قلم آنان آشنا شوند و افراد با استعداد احساس کنند تریبونی برای آنها هم هست. داستان این شماره به «رشت» اختصاص دارد و البته به خود رشت بسنده نکرده و حال و هوای کل گیلان را به خوبی منعکس کرده است هر چند که عنوان «ویژه رشت» شاید این تصور را ایجاد کند که خاص منطقه گیلان است مانند ویزه نامه های در واقع آگهی نامه و نه دربارۀ آن سامان. با این وصف توصیه می کنیم اگر گذارتان به رشت افتاده یا دوستی اهل گیلان دارید، این شماره را تهیه و به او هدیه کنید. وقتی این شماره برای این نویسنده که نسل در نسل زاده و بالیدۀ تهران است اما زیاد به رشت سفر کرده و می کند جذاب و دل نشین و مطابق و منطبق با تجربه ها و دیده ها و چشیده هاست برای زادگان و بالیدگان رشت و گیلانیان قطعا بسا خوش تر خواهد نشست و از این رو برای مردمان خود آن سامان چه ساکن گیلان باشند و چه به دیارهای دیگر کوچیده باشند این شماره یک اتفاق شیرین است و دریغ است که کام شان را شیرین نکنند هر چند که می دانم ذائقه شان به ترشی شایق تر است تا شیرینی. شاید ذکر تنها سه نمونه برای اثبات ادعاهای بالا کفایت کند: نخست: روایت هوشنگ ابتهاج است که او را با عنوان شاعرانۀ «سایه» نشسته بر قلۀ غزل معاصر می شناسیم: « در خانوادۀ ما گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود. فارسی حرف زدن علامت احترام بود و این همیشه رعایت می شد. در تمام مکالمات روزمره مادرم با پدرم گیلکی حرف می زد، پدرم به او فارسی جواب می داد. پدرم که با مادرم فارسی حرف می زد با مادر خودش گیلکی حرف می زد و مادرش به او فارسی جواب می داد. یعنی مادر بزرگم به پسرش به عنوان مرد خانه احترام می کرد. از این طرف پدرم با مادرم با احترام حرف می زد و مادرم با صمیمیت به گیلکی جواب می داد. همه اهل خانه با ما بچه ها فارسی حرف می زدند. وقتی روز اول رفتم مدرسه همکلاسی هایم فهمیدند که زبان اصلی من گیلکی نیست و گیر می کنم برای گیلکی حرف زدن. می فهمیدم ولی آنچه را می توانستم می گفتم نه آنچه را می خواستم. در نتیجه همکلاسی ها با من فارسی حرف می زدند. نوکر و کلفت داشتیم اما سر سفره با هم می نشستیم و اگر کلفت قهر می کرد و کار نمی کرد هیچ کس به او چیزی نمی گفت. فضای خانه ما روشنفکری بود... پدری که شنیده بودم اوایل ازدواج وقتی به خانه می آمده اگر می دیده مادرم خواب است می نشسته بالای سر او و آرام ساز می زده... » بعد از روایت ابتهاج یک راست بروید سراغ نوشته «سمانۀ رحیمی» با عنوان «عروس جنوبی در خانوادۀ شمالی/ رشت؛ جشن بی کران» که به خوش خوراکی گیلانی ها پرداخته و با جزییات توصیف کرده است. مردم رشت را به خوش باشی و خوش خوراکی می شناسیم و این وجه دوم به زیبایی تمام در این نوشته که هم مقاله است هم داستان و هم خاطره و در هر حالت بسیار خواندنی است: « در این نقطۀ زمین غذاهای متنوع تا وقتی به خود لذت بدهند می توانند کنار هم بنشینند...برای همین پنیر هم می تواند به شکل معمول، کنار گردو و خیار و گوجه باشد هم می تواند با تخم مرغ و شوید، پنیر برشته شود، هم می تواند جای نمک روی نیمرو را بگیرد، هم می تواند کنار کته و خیار و باقالی و سیر، سور وسات سفرۀ ناهار را کامل کند... باقالی و اشپل و خیار محلی خرد شده را می شود کنار هر غذایی گذاشت و بادمجان و گوجه و مرغ می توانند سر از قورمه سبزی درآورند. انگار هیچ جا هیچ وقت هیچ تعصبی روی هیچ دستور غذایی نبوده و آدم ها می توانستند با خیال راحت طعم ها را با هم ترکیب کنند. هر کدام از این ترکیب ها یکی از ترکیب ها یکی از اعضای خانوادۀ من را از پا می اندازد یا حداقل فریاد اعتراضش را در می آورد.» سردبیر هم نوشته است: «رشت، سر پیچ ایستاده، مثل مسافر رایگان سواری که شستش بالاست و به ماشین ها علامت می دهد، می خواهد آزاد باشد از هر قیدی و هر جا که شد بخوابد. هر جا که شد برود. با کوله ای روی دوشش که جای پیراهن های بشور و بپوش تویش پر از دستمال گردن و سرپایی های منگوله دار و فراک شب است... شهری که دو رودخانه از وسطش بگذرد در دنیا هم نادر است اما این زررود و گوهررود که رشت را دور می زنند امروز زخم های بازِ شهرند...» بیش از این نمی توان نقل کرد حتی اگر ننوشته بودند تنها نقل برش هایی از مطالب مجله با ذکر منبع آزاد است نیز باز بیشتر نقل نمی کردیم. شما اما به این برش ها بسنده نکنید. 12 هزار تومان بدهید و با مجلۀ داستان یا داستان همشهری به رشت سفر کنید و اگر اهل گیلانید به خاطرات دور بروید و یاد رفتگان را تازه کنید و قدر باشندگان را بیشتر بدانید...
به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code