| دوشنبه، 03 آبان 1400
برای گیلان و درخت‌هایی که قطع می‌شوند
       کد خبر: 197243
نگاه ایران: دیروز چشمانش را باز کرد و جز درختانی به بلندای آسمان، آسمانی سرشار از بخشندگی و شالیزارهایی گسترده چیزی ندید. سرگرمی اش ملاقات های پی درپی با دوستان برای کشیدن نقشه خانه هایی از چوب شاخه های خشک شده بود که نه به دلیل خساست درختان در بخشیدن چوب های خشکیده شان، که به دلیل بلندپروازی هایشان هیچ وقت ساخته نشد. آسمان بالای سرش، آرزوهایش را برآورده نشده باقی نمی گذاشت و به محض خواستن می بارید، آن هم در شب، و منتظر می ماند تا لبخندش را که بعد از دیدن آن گستره سفیدرنگ در چهره اش نقش می بست، به نظاره بنشیند. شالیزار ها جاده های فرعی فرضی بودند که او را -برخلاف کارکرد جاده های فرعی- دیرتر به خانه می رساند. اما لذت گوش سپردن به صدای پا ها با چکمه پلاستیکی سبزرنگ در آن گل ولای غوطه ور در آب به مسیر طولانی ترش و کثیف شدن لباس ها می ارزید. رضوانه ایزدی در چلچراغ نوشت : اما امروز چشمانش را باز کرد و چیزی که ارزش دیدن داشته باشد، ندید. درختی نیست که چوب های خشکیده اش را به او ببخشد، دوستی هم نیست که با او برای خانه ساختن قرار بگذارد. آسمان بالای سر هم چه فایده دارد سفیدپوش کند زمین را وقتی که هم بازی ای نباشد. شالیزار ها سعادت ملاقاتش را از دست داده اند، زیرا سرویس مدرسه آن چند کودک باقی مانده روستا را از جاده اصلی به مدرسه می برد. این جا روستای کوچکی است به نام جورکویه در اطراف شهر رشت؛ جایی که آن کودک چکمه پوش و دوستانش آخرین نسل از دوستانگی در آن جا بودند و بعد از آن ها کودکان تک افتاده دور از هم، تنها ماندند. این جا نمونه کوچکی از جایی است که آتش بر سر آن فرود آمده، جایی که روزی علاوه بر نامش واقعیتش هم خطه سرسبز شمال بود. تاریخ دقیق شروع این به آتش کشیده شدن ها مشخص نیست، اما آن کودک چکمه پوش روزی خواست به درختان بنگرد، ولی هر چه جست وجو کرد، درختی ندید. خواست با دوستان به برف بازی برود، اما هم بازی نیافت. هوس دویدن در شالیزار و گوش دادن به صدای پاها به سرش زد، اما حوصله پاک کردن لباس ها از گل را نداشت. و او هم مانند دوستان از آن جا رفت، رفت به شهری که زمان بسیار زیادی از آتش گرفتنش می گذشت و دود شعله هایش آسمانش را سیاه کرده بود. و اکنون هر زمان که به روستایش می رود، اتفاقات وحشتناکی را در آن جا می بیند. پدران و مادرانی که می روند، فرزندانی که می آیند، زمین هایی که تکه تکه می شوند، درخت هایی که بریده می شوند برای این که ویلا هایی ساخته شوند تا وقتی برای مسافرت یک روزه به شمال می روند، جایی برای استراحت داشته باشند و به قول خودشان راحت باشند. و اکثرا ترجیح بر این است که خانه پدری ریخته شود، چون زهواردررفته است، خرج زیاد دارد و به دردسرش نمی ارزد. شالیزار هم که… هر کسی گرفتاری های خودش را دارد و بهتر است برای فروش گذاشته شود. روزی در این جا اگر از بالا به اطراف می نگریستی، تنها رنگ سبز درختان و سقف زنگ زده خانه های احاطه شده در آن ها را می دیدی، اما امروز اگر از بالا نگریستی، تنها سقف های رنگارنگ را می بینی با درخت هایی که از روی شانس جزو درخت هایی که برای پی ریزی ساختمان باید قطع می شدند، نبودند. این برداشت های کودک چکمه پوش است از آتشی که به جان زادگاهش افتاد. خانواده کودک چکمه پوش اما نظر دیگری دارند. آن ها حتی به روستای بالاتر که ساخت وساز حسابی در آن جا پا گرفته، حسادت می کنند و می گویند: «برو ببین چه ویلا هایی ساختن اون محل، چه شهرک هایی، محل ما همیشه عقب مونده اس، هیچ وقت پیشرفت نمی کنه.» و نمونه این «همیشه عقب ماندگی» را آسفالت می دانند. چون بیش از هشت سال از آسفالت کردن جاده اصلی روستای بالایی می گذرد، اما سال هاست که در جاده اصلی جورکویه فقط سالی یک بار سنگ نقلی می ریزند. آن ها هم چنین معتقدند: «زمینی که جاده آسفالت کنارش باشه، یک روزه فروش می ره.» آن ها پیشرفت محل را در فروش زمین و ویلاسازی می دانند. در آخر این که شمال ایران رو به زوال است و همه علاقه به قطع درختان دارند. با این شرایط، بهتر است به جای نوشتن عبارت «زمینِ فروشی» روی بنر بنویسند: «درخت هایی برای قطع کردن». ترسم از آن روزی است که هیچ کودکی در گیلان احساس نکند رابطه اش را با شعری که می گوید: «کودکی ده ساله بودم توی جنگل های گیلان».
به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code