جمعه، 16 خرداد 1399 | 2020 Friday 05 ,June  
نگاه ایران: توی این سال ها فقط یک مشتری خانم داشتم که گاهی از من سیگار می خرید. آن هم نه از این سیگارهای باریک و بلند خانومی، بهمن دود می کرد، آن هم از نوع ٥٧ و کوچیکش! تیریپ خاصی هم داشت، اکثرا کلاه روی سرش می گذاشت. لحن حرف زدنش هم که چهارستون بدن آدم را می برد روی ویبره. نگاهش هم بدجور نافذ بود، جوری که تا اخم می کرد، آدم «تنبان تازه لازم» می شد. یعنی وقتی این خانم می آمد پشت دخل پول بدهد، خوف وجودم را فرا می گرفت. یک بار وارد مغازه شد. چند قلم جنس از قسمت لوازم آرایش برداشت و به سمت قسمت اقلام فرهنگی (سی دی ها و...) رفت و گفت: «این خز و خیلا کی ان آلبوماشونو میاری؟». چنان آب دهنی قورت دادم که انگار یه هسته هلو از گلویم پایین رفته. گفتم: «والا چی بگم خانم، اینارو برامون میارن». جواب داد: «خب خودت بیار، شپره ای چیزی بیار بابا». گفتم: «آخه...». پرید وسط حرفم و گفت: «ببین پیری! آخه نداره، فردا میام آورده باشیا». آن روز مجبور شدم مغازه را سر ظهر تعطیل کنم و بروم سراغ خواهرزاده ام که صبح تا شب مشغول Refresh کردن صفحه دسک تاپش است، تا برای خانم سی دی شپره بگیرم. فردا شد، آمد چیپس و ماستی خرید و سی دی شپره را گرفت و گفت: «این فیلمای مزخرف چیه میاری؟ فیلم خارج چی داری؟» گفتم: «والا خانم این جا سوپرمارکته، اینارو هم برامون میارن. چه فیلمی می خواید حالا». لبخندی زد و جواب داد: «فیلم درست حسابی، تایتانیکی چیزی». گفتم: «چی بگم که قابل چاپ باشه؟ آخه تایتانیک که...». باز هم همان دیالوگ چند خط بالاتر تکرار شد و من مجبور شدم این بار برای تهیه سی دی تایتانیک سرظهر مغازه را ببندم و بروم سراغ خواهرزاده ام. این ماجراها چندسالی تکرار شد. تا این که یک روز فهمیدم این مشتری از این محل رفته است. اما چه فایده؟ چرخش روزگار دیگر مرا در کنار بقالی، سی دی فروش هم کرده بود و کل محله فیلم های روز هالیوود و جدیدترین آهنگ های لس آنجلسی را از من می خواستند. کم کم نحوه دانلود و رایت کردن را از بچه خواهرم یاد گرفتم و یک کامپیوتر هم داخل سوپرمارکت گذاشتم. مدتی گذشت. یک روز داخل مغازه نشسته بودم که خانمی وارد مغازه شد. سر و وضعش برایم غریب بود ولی ته چهره اش خیلی آشنا می زد. داشتم فکر می کردم و می گفتم: «خدایا این چقد آشناس، کیه این» که ناگهان حرفی زد: «آقا نوروز. ببخشید مصدع اوقات شریفتون شدم. عذر می خوام بسته های محصولات فرهنگی تون کجاست؟». از صدایش شناختمش! بله، خودش بود. چقدر تغییر، چقدر باادب! از پشت سیستم بلند شدم. اشاره ای به کیس کامپیوتر کردم، چشمکی زدم و گفتم: «به به، سرکارخانم! اون محصولات فرهنگی که شما می خواید اینجاست! توی کامپیوتره! اونجا دنبالش نگردید» اخم هایش کمی توی هم رفت ولی بازهم با حفظ ادب گفت: «نه دستتون دردنکنه، ممنون از لطف بی کرانتون، ولی من فیلم قلاده های طلارو می خواستم». گرخیدم! گفتم: «والا... اگه باشه همونجاس». خیلی تعجب کرده بودم. با خودم گفتم: «خب حالا شاید این فیلمه برای کسی می خواد رو، بذار یه آهنگ خوب بش بدم سورپرایز شه». یک سی دی داخل دستگاه گذاشتم و آخرین آلبوم فلسفی استاد شین. شین با نام «این شبی که می گم شب نیست. اگه شبه مثه دیشب» را برایش رایت کردم. خریدش را کرد و آمد برای حساب و کتاب. در حینی که لبخندی روی لبم بود، آمدم سی دی را هم به عنوان اشتانتیون توی پلاستیکش بگذارم که گفت: «این چیه؟». گفتم: «این؟ هه! همون همیشگیه دیگه. آفتاب نشی باز بری قاطی ابرا، مروارید نشی به کف دریا!». با عصبانیت گفت: «این مزخرفات چیه؟؟! بجای این آهنگای مزخرف، آلبوم جدید حامد زمانی رو بیارید حداقل». چشمم از تعجب چهارچهارتا یعنی شانزده تا شده بود. با خودم گفتم: نکنه اشتباه گرفتم. نکنه این خانم، اون خانوم نیست. پرسیدم: «حامد زمانی؟ شما؟ برای خودتون می خواید؟». ناگهان از کوره در رفت، با همان نگاه نافذی که اول متن اشاره کردم، گفت:  «نه! واسه مامانتون می خوام!». یه نگاهی به دوربین کردم، یه نگاهی به تقویم پشت سرم کردم، زیر لب گفتم: «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش... بازجوید روزگار وصل خویش»!  
به اشتراک بگذارید:
برچسب‎ها : طنز ادب

نظر شما:

security code