جمعه، 16 خرداد 1399 | 2020 Friday 05 ,June  

 نگاه ایران / مومن صالحی

پژوهشگر اجتماعی

الآن را نمی دانم که اگر از بچه ها بپرسند در آینده چیکاره میخوای بشی؟ چه پاسخی می دهند؟ اما مطمئنم عموما، معلم نمی خواهند بشوند.

اون روزهای بچگی ما، همه می خواستند دکتر یا مهندس یا خلبان بشوند. من هم جدای از این قاعده نبودم  و چون دوره دبیرستان را در هنرستان صنعتی می گذراندم، لابد می خواستم مهندس شوم. دکتری را هیچ وقت دوست نداشتم. الآن تازگی ها رسم شده که به همه میگن دکتر و تو هر چقدر هم داد و هوار کنی که آقا من دکتر نیستم، دست بردار نیستند. ولی اون روزها دکتر برابر بود با پزشک و من هم اصلاً نمی خواستم دکتر بشوم.

انقلاب که شد همه چی به هم خورد. دیگه نه کسی می خواست دکتر بشه و نه مهندس. مد روز چریک شدن بود و مبارزه مسلحانه . پوستر بزرگ یاسر عرفات را با عینک دودی و چفیه فلسطینی بالای تخت خوابم زده بودم و باروی ای آن می خوابیدم و بلند می شدماحتمالاً در خانه های همسایه همبچه های دیگری بودند که عکس نیم تنه  چه گوارا رو با اون کلاه برت چریکی و ستاره سرخ  روی کلاه با نگاه او به دور دست های سمت چپ را بر دیوار اتاقشو نزده بودند.

بعدش هم، اونایی که گرایشات چپ و التقاطی داشتند به صورت پنهانی مسلح بودند و ما هم که گرایشات مذهبی انقلابی بطورعلنی مسلح بودیم و کشت و کشتاری راه افتاده بود و بقول احسان نراقی هر دو طرف فقط یک حرف داشتند که بکشند یا کشته شوند.

با پیروزی انقلاب اکثر مدیران کشور را  یا دربدر کرده بودند و یاخانه نشین. لذا برای ما نوجوانان و جوانان، البته با گرایشات خاص عقیدتی و انقلابی، شغل و اشتغال شده بود نقل ونبات که همه جا پیدا می شد و هرروزچند تا پیشنهاد پروپیمان و آینده دار، داشتیم. از نهادهای اقتصادی مثلبانک ها و دارایی و بسیج اقتصادی و شرکت های بزرگ  مالی تا  نهادهای صنعتی مثل کارخانجات و وزارت نیرو و صنایع، تا نهادهای سیاسی مثل  وزارت کشور و وزارت خارجه و تا نهادهای تعلیمی مثل دانشگاه ها وآموزش وپرورش و... هر جایی که دلتان می خواست می توانستی بروی و شاغل بشوی. اما من و بسیاری دیگر، هوای دیگری در سر داشتیم و می خواستیم پاسدار بشویم.

پاسداری اما گزینش های سهل و ممتنعی داشت و برای من بخش ممتنعش اتفاق افتاد و در گزینش  عضویت در سپاه پاسداران، مردود شدم و علتانرا گرایشات مذهبی دو سه ماهه قبل از انقلاب در شانزده سالگی که شاید فقط در دو یا سه جلسه مذهبی شرکت کرده بودم و نمی دانستم کی به کی هست و چی به چی، سابقه عضویت در انجمن حجتیه که اسمش را هم بعدها شنیدم اعلام کردند. رد شدم و گریان و نالان از پل عراق به سمت وسویخانه روان شدم. احساس ناشایستگی تمام وجودم را فراگرفته بود و تمام آمال و آرزوهای چریکی و انقلابی من بر باد رفته بود. 

اما درب، که همیشه روی یه پاشنه نمی چرخد، چون کتاب خوان بودم و البته مثل الآن کمی حراف و توانایی نوشتن هم داشتم، کلی پیشنهاد کاری دیگر بود که از در و دیوار به سویم سرازیر بود. در این بازار مکاره شغلی در مورد سامان دادن وضعیت کتاب و کتاب خوانی در مدارس استان به من پیشنهادی شد و با خلق وخوی من  هم سازگار بود و به این وسیله واردآموزش وپرورش شدم. ماجرای این دوره خود به نوشته ای دیگر نیاز دارد که اکنون از آن می گذرم و به دنباله آن می پردازم. در کوتاه مدتی در سال۱۳۶۰ برای احساس رسالت سنگینی که در اون روزها برای نجات بشریت از جهل و گمراهی و بی ایمانی بر شانه های ناتوان خود احساس می کردیم همزمان وارد آموزش دینی و ایدئولوژیک  در مدارس شدم.

دبیرستان تازه بهشتی شده شاهپور با سال تا سیس ۱۳۱۴ در رشت  – سال۱۳۶۰ – مدیریت دبیرستان، جوانی خوش سیما و خوش اخلاق، که لباس و آرایش ریش و بر و روی او با دیگر انقلابیون مذهبی و غیرمذهبی، اونروزها  تفاوت از زمین تا آسمان داشت، در اولین نگاه، نفوذ و اقتدارش رامی شد فهمید. با هم آشنا شدیم و آشنایی که تا  ۳۷ سال بعد،  به دوستی ها ومخالفت ها و موافقت های ریشه داری بین ما منجرمیشد. این مدیر جوان که  به دنبال آقای منظری آخرین مدیر دبیرستان شاهپور و بعدها نماینده مجلس شورای ملی آخرین دوره شاهنشاهی شده بود، همه فن حریف بود و از تدریس ریاضی تا فیزیک تا شیمی و تا حتی دینی را باقدرت و توانایی ویژه ای تدریس می کرد. اگر یک جلسه معلمینمی آمد و این مدیر جوان مدرسه بجای او کلاسی را اداره می کرد، رونق بازار معلم غایب کلاس را از سکه می انداخت و از فردا، دانش ام وزان آن کلاس و مدرسه درجه یکاستان،  فقط می خواستند نوبخت معلم آنان باشد. مدیر مدرسه ای که بعدها تا معاونت ریاست جمهوری کشور نیز به پیش رفت.

دبیرستان شاهپور که بعد از انقلاب آزادگان نام گرفته بود، بعد از هفت تیر۱۳۶۰ با پرده ایی که سروش اکبر زاده  رییس اولین شورای شهر بعدهای شهر رشت و نوجوان پانزده، شانزده ساله آن روزگار  بر سر در آن آویخت و نام این مدرسه را شهید بهشتی گذاشت و کسی هم جرئت نکرد این نام را عوض کند، یک مدرسه نبود، یک دانشگاهی بود برای خودش.

معلمان اسطوره ای این شهر، که دیگر تکرارشان ناممکن به نظر می رسدهمه در آنجا جمع بودند. مرحوم صیانتی و فرخی و نوری ضیا بری،شیمی، فردا دی و مرحوم خوش اخلاق و پیله آقا منصوری و مختار آخوندزاده و پاک ضمیرومرحوم مؤذنی  ، ریاضی، اردشیری و باقری فیزیک، مرحوم افشین پرتو  و عبدالله زاده تاریخ، مرحوم جواد پیرایه و معصوم نژاد دینی،اسلام پرست عربی،  بابلیان و فتاح زبان انگلیسی، مقیمیان وعلی جانی زیست شناسی، آذر هوش و فرض پور و قانعی ادبیات، مجیدجهان پور و درویشی و آ میغ  ، ورزش  یعنی هر طرف رو نگاه می کردیکسانی که از مفاخر رشته خود در کشور شدند را می دیدی که معلم این مدرسه مهم بودند.

شاگردان آنجا هم، همه از نخبگان استانی که از قبلی ها و بعدی ها،  نامداران دانش و تخصص در ایران و جهان. ازاین رو حضور در این مدرسه برای تدریس هر درسی،  کار هرکسی نبود.

و من اکنون با بیست سال سن که تا دیروز شاگرد بعضی از معلمان درجه دو وسه این شهر بودم، معلم شده بودم و می خواستم در ساعات تفریح در دفتر مدرسه و کسوت معلمی کنار این بزرگان فرهنگ بنشینم.

معلمان ان دوره با بهترین لباس ها و کفش واکس زده و کت و شلواری مثل وزرا و دیپلمات ها به مدرسه میامدند و کروات رو که ممنوع کرده بودند، حالابعضی ها دستمال گردنی خیلی شیک رو گره مخصوصی زده بودند و مثل کراوات می بستند.صبح ها  همه اصلاح کرده و شیک وپیک و با عطر و ادکلنی که آدم رو مست می کرد وارد مدرسه می شدند. هر یک از آنان با حقوق معلمیساله ای پیش تر خود، بیشتر اروپا و کشورهای مدرن را گشته بودند و بعضی ازآنان ماشین هایی را هم از المان و فرانسه با خود آورده بودند. کنار آنان اعتمادبه نفس کافی نداشتم و با دلهره و اضطراب حاضر می شدمبه ویژه آنکه استاد ریاضی من در دوره دانشجویی، آقای آخوند زاده وقتی من را آنجا دید و پرسید اینجا چیکار می کنی و من گفتم درس دینی  می دهم. چنان دعوایم کرد و گفت تو رشته ات مکانیک است این چه کاری هست می کنی؟ من هم واقعاً ترسیده بودم و جوابی نداشتم و با لبخندی از شرم و ترس او را بی جواب گذاشتم. شاید هم همین تشر به اضافه سؤالات بی پاسخی را که با آن قرائت مخصوصی که از دین در کتاب های درسی اون دوران بود، مرا وادار کرد تا بفهمم که این کارهنیستم و از تدریس آن درس خاص به زودی استعفا دادم  و به تدریس رشته ایکه دوستش داشتم و بعدها  در یکی از رشته های مرتبطان درس خوانده بودم، یعنی روانشناسی پرداختم. 

هم ون سال های اول معلمی چون خیلی جوان بودم و با قدی کوتاه و معمولی و کمی هم لا جون، به دنبال یافتن راهی برای داشتن اقتدار در کلاس بودم ومی خواستم رمز و راز معلمی را بفهمم. هیکل تنومند و سبیل های کلفت استاد تاریخ دبیرستان، آقای عبدالله زاده رو می دیدم و خیال می کردم معلم بایداین جور ابهت داشته با شه. بعد در کمتر از چند روز مرحوم افشین پرتو رومی دیدم که با قد بسیار کوتاه و اندام بسیار کوچکی با اون لهجه غلیظ تهرانی، دانش آموزان را در کلاس سحر و جادو می کرد و میخکوب.

دوباره می گفتم احتمالاً به اهمیت درس مربوط است مثلاً اگر ریاضی درس بدهم اون ابهت رو خواهم داشت. ولی تو چند روز می دیدم مرحوم آقای فرض پور یا قانعی با ادبیات  و یا خدا بیامرز جواد پیرایه با ام وزش دینی، همه را عاشق کلاس خودکرده بودند.

 همین جور نظر می دادم و به دنبال  کشف راز معلم موفق بودم و نظرهای من رد می شد و آن راز سربه مهر را نمی یافتم

تا بعدها که با مرحوم دکتر محمود بهزاد، پدر زیست شناسی ایران در سال هایآخر عمر او حشر و نشری و آمد و شدی پیدا کردم، توانستم به این راز نهان و نا آموخته پی ببرم.

بهزاد را در بالای هشتاد سالگی عمرش دریافتم و بقولی و ما ادراک مال بهزاد.پدیده ای بود و معلمی بی بدیل. محال بود که در پای صحبتش در کلاسی وسیمی ناری و حتی منزل کوچکش در پارک شهر رشت بنشینی و غرق لذت نشوی و زمان و مکان را گم نکنی. معلمی که وقتی فیزیولوژی مغز را  در دانشگاه درس می داد،  مغز گاوی را در کلاس می آورد و بعد از اتمام درسمی فرستاد با اون واویشکای مغز درست می کردند و با دانشجوهایشمی خوردند. او معاون دکتر مجتهدی در دبیرستان البرز تهران بود و پر ازتجربه های ناب معلمی.

سر آخر، دکتر بهزاد از این راز نهان موفقیت معلمی پرده برداری کرد و راحتم نمود.

تسلط و آگاهی و عشق و باور به دانش مورد تدریس و ایجاد لذت دانستن در هر رشته ای برای شاگردان رمز موفقیت و هنر معلمی بود. با دکتر بهزاد فهمیدم، کار معلم انتقال آگاهی و دانش نیست، که این را شاگردان خود درخواهند یافت، کار معلم ایجاد شوق یادگیری و عشق به دانستن است و این راز و رمزی بود که تا به اکنون نیز بسیاری از معلمان بدان آگاه نیستند و بقول حضرت حافظ:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند   -    نه هر که آینه سازد سکندری داند

 نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست  -  کلاه داری و آیین سروری داند

و از آن پس چنین کردم و تا روزی که توانستم  چراغ عشق به آگاهی را در دل شاگردی روشن کنم، ادامه دادم و تا آخرین روزی را که تا قبل از بازنشستگی پیش از موعد، به کلاسی رفتم  و درسی دادم جز با لذت و عشق وحال چیز دیگری را نمی دیدم.

از اولین سال های شغل معلمی، خیلی زود دانستم که این کار، شغل نان نیست و برای نان در جای دیگر باید به جستجویش بپردازم که چنین نیز نمودم و از همان سال های بسیار دور در بخشی از صنعت و تولید،  کسب وکاری را ایجاد نمودم، که به گونه ای دیگر تا به اکنون نیز ادامه دارد. کمتر به یاد دارم که حتی یک بار درگیر فیش حقوق و مزایا و اضافه کار و مأموریت شده باشم.

در تمام سالهای زندگی، مثل بسیاری از مردم، تصمیمات درست و غلط بسیاری گرفته ام. ولی برای تنها کاری که هرگز پشیمان نشدم انتخاب کار و نام معلمی بوده است. امروزه روز بزرگ ترین سرمایه زندگی من شاگردان بسیاری از پسران و دختران این شهر بوده که برخی از آنان پزشکان و مهندسان و هنرمندان و حقوقدانان و مدیران شهر و کشور شدند و برخی نیز در خارج از کشور مقیم شده و اکنون به دوستانی مهربان و نزدیک برایم بدل شده اند.

لذت عاشقی و معلمی تمامی ندارد و میل دارم در سنگی بر گوری بجای همه کلمات دیگر برای ماندنی طولانی، نوشته شود معلمی در اینجا خفته است.  

نگاه ایران: انتشار اخبار و یادداشت های دریافتی به معنای تائید محتوای آن نیست و صرفاً جهت انجام رسالت مطبوعاتی و احترام به مخاطبان منتشر می شود.

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code