دوشنبه، 30 دی 1398 | 2020 Monday 20 ,January  
وحید شعبانینگاه ایران / وحید شعبانی درباره قتل  «یوسف سجودی» قهرمان 25 ساله بوکس کشور نظریه های مختلفی وجود دارد. در یکی از این گمانه ها رای بر این است که  یوسف سجودی قربانی اختلافات موجود بین دسته های « گردن کلفتی و چاقوکشی » قبل از انقلاب رشت شد. با این شرح که یکی از این دسته ها برای گناهکار جلوه دادن و حذف دسته مقابل اقدام به صحنه سازی در قتل یک ورزشکار محبوب و مدال آور کرد. در روز هشتم فروردین ماه سال 1350 یوسف سجودی در میان 97 بوکسور از سراسر کشور با کسب 9 پیروزی پیاپی در رشت بر قله بوکس ایران ایستاد. همان شب جشن پیروزی قهرمان جوان در کافه ای موسوم به « لاله صحرایی » واقع در جاده انزلی برگزار شد.جشنی خونین که نام کافه را برای همیشه در اذهان مهمانان ثبت کرد. یکی از این مهمانان مردی میانسال به نام «غلام خویشاوندی» بود که در شهر رشت با نام مستعار «قربعلی چماق» شناخته می شد.او یکی از مهمترین «گردن کلفت «های دوره خود محسوب می شد.اما با سایر هم ردیفان خود یک تفاوت اساسی داشت. در دوره ای که قداره کشهای نوچه دار با تقسیم جغرافیایی شهر بین خود و بر پا کردن انواع و اقسام کسب و کار،از شرارت به سمت تجارت حرکت می کردند «قربعلی چماق» با وفادار ماندن به ماهیت اصلی خود که- همان لاابالی گری بود – وصله ناجوری برای « جامعه گردن کلفتان نوگرا » به حساب می آمد. در آن سالها افرادی نظیر « اسماعیل خداترس » در اطراف زرجوب و خیابان لاهیجان، «جمشید فرزانه» در جاده انزلی و « پرویز خراسانی » در زیرکوچه و مرکز شهر قلمروی کاسبکارانه به راه انداخته بودند و می کوشیدند با به حداقل رساندن دردسرها و درگیریها بیشترین بهرمندی را از آن خود کنند.با این حال افرادی نظیر  قربعلی چماق از چنین دستگاه پولسازی بی بهره بودند و با همان روشهای سنتی مربوط به « گردن کلفت ها » پول در می آوردند که بیش از هر چیز به باجگیری و قمار نزدیک بود. در واقع « گردن کلفتهای تاجرمسلک » در یافته بودند که « قدّاره کشی » ضد پول و هزینه ساز است.به گونه ای که گفته می شود « پرویز خراسانی » در یک رقابت کشتی محلی،کشتی گیری که چاقو کشیده بود را با ناسزا اخراج کرد و « اسماعیل خداترس » در مقابل قداره کشهایی که در یک قهوه خانه او را دوره کردند و ناسزا گفتند چای خورد و سر بلند نکرد. جدا از صحت یا عدم صحت این داستان ها آنچه مسلم است این است که آنها مسیر خود را از « گردن کلفتی » به سمت رفاه و آسایش و دارندگی و برازندگی و عیش و نوش پیدا کرده بودند.اما افرادی نظیر « قربعلی چماق » هنوز به چنین مکاشفه ای نرسیده بودند یا اینکه از نبوغ تبدیل قدرت به پول و آسایش برخوردار نبودند. با چنین فرضیه ای عجیب نیست اگر بگوییم که تا چندی پیش از قتل بوکسور رشتی، «قربعلی چماق»در زندان محبوس بود. در دوره رفاقت برادرانه امثال « اسماعیل خداترس » با مسوولان شهری و روسای شهربانی ها و ماموران نظامی و مملکتی،« قربعلی » هنوز باید رنج زندان را بر خود هموار می کرد! با این وصف در شب فراموش نشدنی « لاله صحرایی » از بخت بد،خلافکاری به نام « محمد سواد کوهی » نیز با رفقایش به جمع مهمانان می پیوندد تا برای آزادی اش از زندان جشن بگیرند. مثلث مرگ در کافه با حضور قربعلی چماق ،محمد سوادکوهی و یوسف سجودی شکل می گیرد. ماجرا از جایی آغاز می شود که در دوره حبس در زندان بین قربعلی  و محمد  اختلافاتی بوجود می آید.سپس در شب حادثه یکبار دیگر با هم روبرو می شوند. قربعلی که ابتدا از حضور محمد سوادکوهی آگاه می شود برای تسویه حساب به سمت او می رود و درگیری با بگو مگو و فحاشی آغاز می شود.کافه به سمت آشوب می رود؛جشن در آستانه بر هم خوردن قرار می گیرد.یوسف سجودی به صحنه درگیری می آید تا وساطت کند.او نمی خواهد طعم شیرین پیروزی و لذت بردن از جشن قهرمانی را از دست بدهد.نمی خواهد شبش خراب شود.اما کسانی که به اندازه سن او چاقو به دست گرفته اند هرگز به میانجیگری او تن نمی دهند. در این گیر و دار ناگهان کسی برق ها را خاموش می کند و تاریکی کافه را فرا می گیرد و لحظاتی بعد که برق ها روشن می شود همه مهمان ها قداره ای را فرو رفته بر سینه جوان 25 ساله ای می بینند که نامش «یوسف» بود و همیشه می گفت : « من قهرمان مشت زنی هستم،نه قهرمان مردم زنی ». « غلام خویشاوندی » معروف به قربعلی چماق محکوم به قتل  یوسف سجودی و در شهربانی رشت به دار آویخته می شود. با اینحال هیچ کس ندید که چه کسی قداره را بر سینه بوکسور جوان فرو کرد و خود محکوم حتی تا پای چوبه دار به عنوان آخرین حرف قسم خورد که او قاتل نیست. امروزه بسیاری از قدیمی های شهر رشت این گفته معروف را بخاطر دارند که قربعلی چماق در مقابل قاضی گفت : « من چاقو زدن را بلدم!یک مرغ به من بدهید،هزار ضربه چاقو به او می زنم بطوری که نمیرد! » پس از آن واقعه تلخ مانند هر ماجرای دیگری مردم با دیدگاه های گوناگون درباره آن به گفتگو پرداختند. برخی به بیگناهی محکوم معدوم اشاره کردند و خود را در «اعتماد به نفس مردی چاقوکش» شگفت زده یافتند. برخی به دوره نا امنی و قداره کشی لعنت فرستاده و به بیگناهی و جوانی مقتول دل سوزاندند. برخی نیز با پاک کردن صورت مسئله،وجود کافه را زیر سوال برده و پرسیدند : « اصلا چرا باید یک ورزشکار قهرمان کشور در چنین مکانی حاضر می شد؟! » من نیز به نوبه خود به شباهت موجود بین آن واقعه با برخی وقایع امروزی اشاره می کنم. مهمترین جنبه این شباهت مربوط می شود به قربانی شدن کسی که به اصطلاح « نه سر پیاز بود نه ته پیاز ». امروز هم بسیاری از افراد سودجو و منفعت پرست بر سر مال و جاه منازعه دارند.اما « بلدند چاقوی نقشه های شومشان را به کجای مرغ بزنند ».آنها یکدیگر را نمی کشند.آنها به اندازه سن قربانی هایشان نقشه ریخته و عمل کرده اند.بسیاری از جوان های امروزی ما در حیطه های گوناگون قربانی چنین افرادی می شوند که نه تنها گردن کلفتی نمی کنند بلکه گردنشان از مو هم باریکتر است.به نظرم آنها نمونه تکامل یافته گردن کلفتانی نظیر « خداترس و خراسانی » هستند. آنها قانون را از قانونگذاران هم بهتر می شناسند و به گونه ای قانونی قانون شکنی میکنند که قانون هم در مقابلشان مستاصل می شود.آنها هم به شیوه خود شهر را با هم تقسیم میکنند.بهترین دوستان آنها در بهترین جایگاه ها مستقرند و با رد و بدل کردن شانس ها و امکانات به دو هدف اساسی می زنند.اول اینکه منافع خود را تامین می کنند و دوم اینکه تهدیدات را از خود می رانند.آنها نابغه اند و به گونه ای اعجاب انگیز می توانند از نفوذ پول و موقعیت بسازند. البته اگر عاقبت آن « گردن کلفتان » به دار آویخته شدن در میدان صیقلان بوده،عاقبت این « نازک گردنان » افتادن در ته چاهیست که برای خود حفر می کنند. همین حالا هم برخی قصه ها از برخی ها بر سر زبانها هست که با ارقام میلیونی و میلیاردی « یه قل دو قل » بازی می کردند و کارشان به جایی کشید که ادامه بازی را در زندان پی گرفتند. اگر آن « قداره کشان » کلاه بر سر و سبیل از بناگوش در رفته داشتند اینها ظاهری آرام و شُسته و رُفته دارند و در صورت لزوم لبخند می زنند. اگر در کافه زندگیتان به آنها برخوردید که نزاع می کنند نزدیک نشوید.از جشنتان لذت ببرید. آنها یکدیگر را نخواهند کشت؛چون «چاقو زدن را بلدند»  
به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code