| شنبه، 24 مهر 1400
گفت‌و‌گو با «شمس لنگروی» درباره بازیگری در سینما و سینمای شاعرانه:
       کد خبر: 11852
نگاه ایران/سید فرزام حسینی : صبحِ یک روزِ خُنک، روزهای آخر تابستان میهمانِ منزل «محمدشمس لنگرودی» شدم تا گفت و گویی متفاوت را تجربه کنم. پیش از این چند باری با ایشان گفت و گو داشته ام، اما تفاوتِ این یکی در موضوع مورد بحث ما بود؛ سینما. پیش تر، تمام گفت و گوهایِ ما پیرامون شعر و ادبیات صورت گرفته بود و همان حوالی می گذشت، حالا اما آمده بودم تا از سینما بگوییم و البته از پیوندِ ادبیات و سینما. عجیب هم نیست، چرا که حالا دیگر شمسِ لنگرودی فقط یک شاعر معروف محسوب نمی شود، بلکه راه بازیگری در سینما را هم پیش گرفته و آن طور که می گوید قصد دارد این مسیر را ادامه بدهد، و این حرف اش، چندان غیر طبیعی هم به نظر نمی رسد، از سالِ ۸۹ تا به امروز در سه فیلمِ «فلامینگوی شماره سیزده»، «پنج تا پنج» و «احتمال باران اسیدی» نقش هایی ایفا کرده و همین خودش نشان از جدیتِ شاعرِ سابق –و البته هنوز- در این راهِ تازه، یعنی سینما دارد. شمس لنگرودی چهره ای ناشناخته نیست، در پی یک دهه و نیمِ گذشته شاید بیشتر از هر کسی از او در مطبوعات خوانده ایم و شعرش مورد بحث قرار گرفته است، او خودش را احیاگر جریانِ «ساده نویسی» می دانست و همین مسئله و شعرهای متبوع این جریان محلِ نقد و بررسی قرار گرفت. شمس لنگرودی اما این روز ها، و یا به تعبیر درست تر از جشنواره فیلم فجرِ بهمن ماه گذشته تجربه زندگی هنری متفاوتی را از سر می گذارند، سومین فیلمِ او در جشنواره اکران شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت، فیلمی به کارگردانی «بهتاش صناعی ها» که نقش اول آن را لنگرودی بازی می کرد. شمس لنگرودی چند ماهی از ابتدای سال جاری را در آمریکا گذراند و پس از بازگشت به وطن، به جشنوارهٔ شعری در چین دعوت شد و حالا یک ماهی می شود که از سفرِ چین هم بازگشته است، در روزهای پیش از ابتدای انتشارِ روزنامه تماس گرفتم تا قرار گفت و گویی را بگذاریم و ایشان قرار را موکول کردند به یک-دو هفته ای بعد تر، که مصادف شد با روز دومِ انتشار روزنامه ما. این گفت و گو قرار بود با حضورِ سردبیرِ روزنامه، «فریدون جیرانی» انجام بگیرد که متاسفانه به دلیل گرفتاری های روزهای اول انتشار، ایشان نتوانستند حضور پیدا کنند. با شمس لنگرودی، از شعر تا سینما گفتیم، از سینمای شاعرانه، از جنسِ سینمایی که دوست دارد و نقش هایی که بازی کرده، و خواهد کرد.   جناب لنگرودی، در دهه های گذشته همیشه شما را به شعر و ادبیات، و نتیجتا به کلمه می شناختیم، کارتان همیشه همین حوالی بود، البته قبلا از می لِ پنهانیتان به موسیقی گفته بودید، اما از سینما حرفی نبود... چه شد که از کلمه به تصویر رسیدید؟ ورودِ من به سینما هم می شود گفت آگاهانه بود و هم اتفاقی. من در سال های ۵۶ - ۵۵ خیلی با سینما احساس نزدیکی می کردم، عضو کانونِ فیلمِ ایران بودم، از شمال می آمدم تهران، می رفتم کانون فیلم در میدان بهارستان و فیلم های روز را می دیدم. بنابراین علاقه شدیدی به سینما داشتم، در همان کانون با دوستانی آشنا شدم که در واقع هنرجوی کلاس های تئاتری «آناهیتا» به سرپرستی اسکویی بودند. به جهت آشنایی با این ها در آن سال ها، علاقه مند شدم بروم در کلاس ها شرکت کنم و دوره بازیگری را ببینم، آن هم نه فقط به خاطر بازیگری، با خودم فکر کرده بودم که در این تمرین ها می توانم بیشتر حسِ کلمات را بشناسم و اشیاء را احساس کنم، چون می دانستم که آقای اسکویی روش استانیسلاوسکی را تدریس می کند. از این طریق می خواستم حسم به سنگ، آب، برگ و... را دقیق تر پیدا کنم، البته باید بگویم که بعد ها این مسائل را از نیما یوشیج بهتر از هر کسی یاد گرفتم.... پس ورودتان به تمرینِ بازیگری و تئا تر، در واقع به بهانه درک بیشتر ادبیات بود؟ بله، برای اینکه بتوانم ادبیات را بهتر بشناسم، واژه را بهتر به کار بگیرم و جوانب کلمه را بشناسم، رفتم دوره بازیگری ببینم، تا اینجا نیتِ من اصلِ بازیگری نبود، اگرچه پیش از آن فیلم کوتاهی با آقای «کاظم فرهادی» ساخته بودیم، آقای فرهادی در آن سال ها عضو سینمای آزاد بود، بعد ها شنیدم آن فیلم در آرشیو دانشگاه تهران به نام «کمال فرهادی» -برادر کاظم- موجود است، اما آن فیلم را من و کاظم ساخته بودیم. حتی پس از اتمام دوره بازیگری در آناهیتا، اگرچه قصد بازیگر شدن نداشتم، اما تمرین در نمایشنامهٔ «مونتسرا» -نوشته «امانوئل روبلس» - را آغاز کردیم که رسیدیم به سال ۵۷ انقلاب شد و اجرا نشد، من هم دیگر پیگیری نکردم. بعد از انقلاب دیگر درگیر بازیگری نشدید؟ اصلا دیگر در فکرش هم نبودم، البته سینما را دنبال می کردم، اما به فکرِ بازیگری نبودم. سال ها گذشت و من اصلا سودای این کار را هم نداشتم تا باز هم بر اثر اتفاقی در سال ۸۸ وارد بازیگری شدم. آقای «رسول یونان» آمدند و گفتند که در حال ساخت فیلمی هستیم که سناریوش را هم خودم نوشته ام، می خواهیم تو هم در این فیلم بازی کنی، اما من به دلایل عدیده ای که بعد فهمیدم همه شان نادرست بودند، نمی خواستم چنین کاری بکنم... چه دلایلی؟ یکی اینکه شناختِ زیادی نداشتم از سینما، می ترسیدم درگیرش بشوم و برایم خسته کننده و آسیب زننده باشد، و دیگر اینکه همان شناختِ دورادوری که داشتم برای جالب و خوشایند نبود. شناخت از مناسبات سینما و اهالی آن منظورتان است دیگر؟ دقیقا، از این مناسبات هرگز خوب نشنیده بودم... اما ایشان –رسول یونان- به من گفتند این گروه این طور نیست و بعد هم که خودم رفتم، دیدم خوشبختانه شانسم در این بوده که با عوامل و دست اندرکاران خوب و محترمی روبه رو شدم و کار برایم دلچسب بود، به ویژه در آن سال ها که مشکلاتی داشتم و می خواستم از فضای شعر و زندگی روزمره معمولم دور باشم، محصول این همکاری شد فیلمِ «فلامینگوی شماره سیزده». پس از آن باز هم قضیه برایم جدی نبود، تا اینکه آقای «رضا کیانیان» پیشنهاد بازی در فیلم «پنج تا پنج» را به من دادند، در این فیلم بود که دیدم واقعا علاقه مندم و دیگران می گویند توانایی اش را هم دارم، و اینجا تصمیم گرفتم که بازیگری را ادامه بدهم. خودتان فکر می کنید دیگران این توانایی را چه طور و چه گونه در شما دیدند؟ در واقع چه قابلیتِ بازیگری دارید؟ به قولِ «اردشیر رستمی»، هر هنرمندی که در یک رشته هنری استعداد داشته باشد، بعید است که در دیگر رشته ها بی استعداد باشد، من به این جمله اضافه می کنم: مگر اینکه علاقه نداشته باشد. مثلا من علاقه ای به مجسمه سازی ندارم، نه اینکه این هنر بد باشد، من عجالتا علاقه ای به نقاشی ندارم، علاقه به عکاسی ندارم، اما اگر شور عکاسی در من به وجود بیاید، بعید می دانم نتوانم عکاسی کنم، نه من، هر هنرمند با استعداد دیگری بعید است که نتواند. هنگام نقش آفرینی در فیلم دوم بود که من متوجه شدم می توانم بازیگر شوم... چه طور بود تجربه بازیگری در این سه فیلم؟ در «احتمال باران اسیدی» نقش اول را داشتید و در «پنج تا پنج» با یک بازیگر حرفه ای همبازی شدید، سخت بود؟ فیلمِ «پنج تا پنج» به این دلیل که گفتید برایم سخت نبود، سخت بود چون در نقش قاضی بازی می کردم و این هیچ سنخیتی با شخصیتِ واقعی من نداشت، دوم اینکه من دقیق نمی دانستم چه کار باید بکنم، بعد از این فیلم بود که فهمیدم تو اگر کنار پنجره منتظر ایستاده ای، باید دقیقا معلوم باشد منتظر چه هستی، بعد از این بود که فهمیدم حسِ منتظر بودن به تنهایی نقش را به تماشاگر القا نمی کند، قطره قطره فهمیدم و جلو آمدم. البته به نکته ای اشاره کنم، این اولین بار است که این حرف را می گویم، وقتی در فیلمِ «خیلی دور خیلی نزدیک»، کار آقای «می رکریمی» بازی «مسعود رایگان» را دیدم، احساس کردم خودم دارم بازی می کنم، آنجا بود که فهمیدم می توانم بازی کنم. چنین سوالی را از شما می توان پرسید، چون در دو عرصه ادبیات و سینما فعالیت دارید؛ در شعر با مسئله ای روبه رو می شویم به نام اضطرابِ نوشتن، از شعری تا شعر دیگر. این مسئله در بازیگری چه طور است؟ نقش هایی که بازی می کنید، یا پیش از بازی و در حال تمرین چه حسی نسبت به شان دارید؟ چنین اضطرابی وجود دارد؟ سوال بسیار خوبی است، این را تا به حال کسی از من نپرسیده بود، باید بگویم که تفاوت جدی با هم دارند. در لحظات شعر گفتن، یک شور همراه با رضایت خاطر و شادی به آدم دست می دهد، اما در بازیگری، به ویژه وقتی من دقیق فهمیدم داستان چیست، فشار عصبی زیادی روی آدم می آید، در تمام مدتی که «احتمال باران اسیدی» را بازی می کردم، چون دیگر به طور جدی وارد سینما شده بودم، دیگر خودم نبودم، کارگردان می گفت تو را می دیدم که قوز کرده راه می روی و در عوالم خودت سِیر می کنی، خودت را در راه رفتن می کشیدی، این ها ویژگی نقشی بود که در آن فیلم داشتم... تحت فشارِ عوالم آن نقش بودید در واقع؟ دقیقا، در اضطراب آن نقش بودم، بازنشسته ای که مردد و سرگردان است، پس از اتمام فیلم هم مدتی طول کشید از آن وضعیت بیرون بیایم. در حالی که در شعر، وقتی از آن شور نوشتن رها می شوی، رضایت خاطرِ مجدد و بیشتری به تو دست می دهد، اما در سینما برای من این طور نیست. از سویی دیگر در این فیلم هم فکر می کنم نقش آفرینی برای شما سخت بود، چون شما همیشه شخصیتِ خنده رویی هستید، در صورتی که باید نقش کاملا متفاوتی را ایفا می کردید... دقیقا، آقای «بهتاش صناعی ها» کارگردانِ این فیلم، بعد از اینکه با من صحبت کرد، می گفت من مطمئن شدم که تو می توانی در این نقش بازی کنی، اما می دیدم که تو شاد و سرحال هستی، همین نگرانم می کرد، اما بعد از دو هفته دیدم که مانند شخصیتِ فیلم شدی. حالا شاید گفتن اش درست نباشد از طرف من، اما به عنوان یک افتخار می گویم، آقای «پرویز پرستویی»، بعد از دیدن احتمال باران اسیدی، سه ربعِ ساعت در یک جمعی از بازی من تعریف کردند و من به او گفتم این دیپلم افتخار من است که تو به این صحبت ها من می دهی، من واقعا تمام نقش ام را حس کرده بودم، پاسخِ رنجی که کشیدم، همین بود که پرویز پرستویی از بازی ام تعریف کرد. بنابراین کارِ سینمایی و بازیگری شما ادامه دارد؟ بله، بله، من به شکل جدی پیگیرم، تا به حال چند فیلم دیگر به من پیشنهاد شده که البته به خاطر فیلمنامه های ضعیفی که مورد قبول من نبودند، نپذیرفتم. بازیگری به کار ادبی شما ضربه نمی زند؟ نه، از یک نظر راستش برای من خوب است. مقداری تشویش شدم به سمت این کار بروم، چون از عرصه شعر خسته شده بودم، یعنی خسته هستم، شعری دارد «لویی آراگون» شاعرِ بزرگ فرانسوی که در سطری از آن می گوید: «من بخشی از تجارت دیگرانم...»، این شعر ماه ها و سال هاست که در ذهن من مانده. راست اش را بخواهی خسته شدم از تجارتِ دیگران شدن، شعر گفتن یعنی ابزاری برای تجارتِ دیگرانِ بودن. می توانید باز کنید مسئله را؟ چون تجارتِ سینما که بیشتر است... سینما هرچه هست برای خودت است، اما در شعر تو چند کتاب چاپ می کنی، از فردا می خواهند تو به مجالسشان بروی... خب اینجور انتظارات در سینما هم وجود دارد. ولی جنس اش فرق می کند، اساس سینما منفعتِ اقتصادی است، تو بخشی از تجارت دیگران نیستی، خودت هم نفعی داری، اما در شعر تو بخشی از تجارت دیگرانی فقط. این برای من خسته کننده شده بود و هست، فقط مانده در ختنه سوران دیگران هم شرکت کنیم و شعر بخوانیم! مانند «مهدی سهیلی» که سنگ قبر هم می نوشت! دقیقا، طرف کتابفروشی باز می کند از ما می خواهد برویم شعر بخوانیم، عروسی می گیرند، به قول «آل احمد» زینت المجالس می شویم. خسته شدم و به همین دلیل می خواهم از عرصه شعر دور باشم. سینما هم همین شرایط را دارد، فقط اینکه شعر دیگر نفعی برای شاعر ندارد، اما سینما برای بازیگر هم نفع دارد! (خنده) دقیقا، همین است. حالا که سینما را هم تجربه کرده اید، به نظرتان لذتِ ادبیات و سینما یکسان اند، دست کم برای شما؟ در عمل می بینم که هر دو به یک اندازه برایم لذت بخش اند. همین اخیرا، یعنی سه چهار روز پیش، صحنه کوچکی در یکی از فیلم های «محمدعلی سجادی» بازی کردم، علت پذیرفتن هم یکی فیلمنامه خوب بود و دیگری دوستی طولانی و قدیمی که با آقای سجادی دارم. وقتی آن یکی دو روز برای ایفای نقش رفتم سر صحنه، دیدم واقعا خیلی برایم دلچسب است... شاید از آن تنهایی شاعر خسته شدید... دقیقا همین را می خواستم بگویم. در شعر تو هم بازیگری، هم کارگردانی و هم فیلمبردار. همه بر عهده خودت است. خوب طبیعتا خسته می شوی. اما در سینما فقط کار خودت را می کنی و می روی در جمع. شعر در خلوت ساخته می شود، سینما این طور نیست. تغییر فضا برایم جذاب و جالب است. اگر شعری را دوست نداشتی، می توانی کنار بگذاری اش، اما در سینما این طور نیست، این هم برایم هیجان دارد، دقیقا نمی دانی چه اتفاقی قرار است بیفتد، در یک جمعی که اصلا نمی دانی کِه هستند... خلاصه اینکه سینما کاملا مخالفِ تنهایی است. پیشنهاد تئا تر هم داشتید؟ آن هم زیاد پیشنهاد شده، منتهی تئا تر وقت زیادی می خواهد و شما باید ماه ها تمرین کنید... فکر می کنید چه میزان از پیشنهاداتی که برای بازیگری به شما می شود، به این مسئله مرتبط است که شما شاعر معروف و مشهوری هستید و چه قدر این مسئله به توانایی بازیگری شما برمی گردد؟ دست کم تا الان که سه فیلم بیشتر بازی نکرده اید... هنوز بیشتر کسانی که برای بازی سراغ من می آیند، به خاطر شمس لنگرودیِ شاعر است، چیزی که من کاملا باهاش مخالفم، دوست دارم به عنوان بازیگر با من روبه رو شوند، من از آقای پرستویی خوشم آمد، چون درباره بازی من حرف زد، در این مدت هم عده ای آمدند به سراغ من، بیشترشان به خاطر شمس لنگرودی بودن، از لحن و پیشنهادشان معلوم بود، این اصلا برای من خوشایند نیست. به خاطر شمس لنگرودی بودن نمی خواهم بازی کنم، می خواهم به عنوان یک بازیگر با من صحبت کنند. با این اوصاف روزهای سختی در پیش دارید، چون پیشنهاد ها زیاد می شود و شما نمی توانید همه را رد کنید، مراقبت بیشتری می خواهد... باور کنید حتی در یک سریال پیشنهاد بازی در نقش شاه هم به من داده شده که به دلایلی نپذیرفتم! (خنده) در این سه فیلمی که بازی کردید، کدام نقش را بیشتر از بقیه دوست داشتید و اصطلاحا بهتر از بقیه درآمد؟ احتمال باران اسیدی. به چند دلیل. یکی اینکه نقش اول بودم و سخت بود، اما احساس می کنم از پس اش برآمدم و دیگر اینکه من چنین زندگی نداشتم هرگز، اما همیشه این آدم ها مورد توجه من بودند، آدم های وانهاده و رهاشده. بعد اینکه در دوره بازی در این فیلم من دیگر فنون بازیگری دستم آمده بود. شما محدودیت نقش برای خودتان قائل هستید؟ مثلا ممکن است روزی در یک فیلم کمدی بازی کنید؟ من الان می دانم چه نقش هایی بازی نخواهم کرد، مثلا نقشِ پدری مهربان و دلسوز که کتابی است را بازی نخواهم کرد، نقش آدم های بی خاصیت را بازی نمی کنم. اما اینکه مثلا کمدی بازی کنم، بستگی به کارگردانش دارد، خودم تمایل ندارم اما اگر متن خوبی باشد، شاید بخواهم و بتوانم، بستگی به کارگردان و فیلمنامه دارد. نگاه تان به فیلمنامه ها چه طور است، فکر می کنم به عنوان شاعری که بیش از چهل سال با متون ادبی سر و کار دارد، قطعا در نگاه اول ادبیت متن توجه می کند، این طور نیست؟ ببینید با قلع و قعمی که در فیلمنامه ها صورت می گیرد و فیلمنامه نویسان پیشاپیش خودشان را سانسور می کنند، اظهارنظر درباره این فیلمنامه هایی که ارائه می شود، خیلی مشکل است، اما از اینکه بگذریم، بله حق با شماست. راستی، موسیقی چه شد آقای لنگرودی؟ پیگیرم هنوز، البته آن قدری که سینما و شعر الان برایم اهمیت دارند، پیگیرش نیستم، هفت هشت آهنگ برایم ساختند، اما ملودی هایش دلچسب نبود. چون راست اش من نمی خواهم خواننده شوم، می خواهم بازیگر شوم، اما می خواهم آهنگِ خوبی بخوانم، جذاب و جالب، دیگر هم کار سنتی نخواهم خواند، البته بی آنکه مخالفتی با موسیقی سنتی داشته باشم، می خواهم بلوز و جَز بخوانم، چند تایی هم برایم ساخته اند، اما یا برایم جالب نبوده و یا احساس می کنم به صدای من نمی خورد.

شمس-لنگرودی1

شاعرانه دقیقا در سینما همان معنایی را دارد که در شعر

گریزی هم بزنیم به مسئله سینمای شاعرانه. شما شاعر بودید و حالا دیگر سینمایی هم هستید. احتمالِ باران اسیدی هم اتفاقا هم به شکلی در ژانر سینمای شاعرانه می گنجد، البته نه مثلا مانند فیلم های «علی حاتمی». اما ابتدا بفرمایید اساسا تعریف شما از شاعرانه گی در سینما چیست؟ ببینید برداشت غلطی به صورت عمومی و نه همگانی، از سینمای شاعرانه وجود دارد که فکر می کنند اگر در فیلمی مِه زیاد باشد یا اسبِ سفید رها کنند، آن فیلم شاعرانه می شود، این ها ربطی به شاعرانه گی ندارند. شاعرانه دقیقا در سینما همان معنایی را دارد که در شعر، یعنی اینکه شما وقتی می خوانید: «توانا بُود هر که دانا بُود/ ز دانش دل پیر بُرنا بُود»، این نظم است، شعر نیست، اما وقتی می گویی: «به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم/ شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم»، این شعر است، تفاوت دارد با اولی. یعنی فضایی از عناصر شعری باید ساخته شود؟ بله، عناصر شعرساز باید حضور داشته باشند. خب این عناصر در سینما چه هستند؟ ابتدا باید دید این عناصر در شعر چه هستند، عرض می کنم، این عناصر اگر در سینما هم باشند، آن سینما شاعرانه می شود، اگر نباشد که نیست. «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد...» یا وقتی صائب تبریزی می گوید: «لطافت آن قدر دارد که هنگام خرامیدن/ توان از پشتِ پایش دید، نقش روی قالی را...». در این ابیات چیزهایی هست که در نظمِ معمولی نیست، اصل کاری تخیل است، اغراق و استعاره را می بینیم، مجاز است، کنایه است. وقتی بسامد این عناصر در نوشته ای بالا برود از نُرم روزمره گی نثر خارج می شود، منطق دیگری پیدا می کند که به آن منطق شعر می گوییم، اگر چنین امکاناتی در سینما به وجود بیاید، به آن فیلم شاعرانه می گوییم. ابزار ما در شعر، کلمه است و تکلیف مشخص است، با کلمه این عناصر را بازی می دهیم، اما در سینما چه طور؟ ببینید به نظر من فیلمِ «ماهی و گربه» به شدت شاعرانه است. از تخیلی که در شکستن زمان وجود دارد، بگیرید تا نوع ارتباطی که بین آدم ها به وجود می آید، این ها هیچ کدام طبیعی و روزمره نیستند، این خرق عادت ها شاعرانه است. حالا این شاعرانگی، درست مانند شعر، گاهی امکان دارد به نثر نزدیک باشد... مثلا از «ماهی و گربه» ی شهرامِ مکری تا «دلشدگانِ» علی حاتمی راه زیادی است... دقیقا. خوب، تفاوتشان در چیست؟ عین تفاوتی است که در شعر وجود دارد، یعنی شما شعر حافظ را می خوانید، در برخورد اول عناصر شعری آن قدر پیچیده است که اصلا دیده نمی شود، باید فکر کنی کجایش شاعرانه است: «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت... یک باره مسئله آموز شد، در حالی که مسئله را معمولا یاد می گیرند... این اشاره حافظ به فلان شاه است؟ برایِ منِ خواننده فرق نمی کند، مهم این است که خرق عادت صورت گرفته، در شعر حافظ عناصر شعری آن قدر جذب شده که به منطق نثر شباهت پیدا می کند. با این تقسیم بندی شما سینمایِ علی حاتمی را بیشتر به شکل شعر حافظ می بینید؟ بله، در آن سمت و سو است. ماهی و گربه را چه طور؟ این فیلم و فیلم هایی از این دست، بیشتر به شعرهای صائب تبریزی شباهت دارند، درهم ریختگی عناصرش شگفت انگیز است، یکی از مشخصات شعرِ سبک هندی هم همین شگفت انگیزی است، به خاطر آشنایی زدایی که می کنند. بنابراین سینمای شاعرانه هم از یک طیف حافظانه شروع می شود و به چنین طیف هایی می رسد. مثلا سینمای «جیم جارموش» هیچ شباهتی به نثر و روزمره گی ندارد، در سینمای دنیا هم همین طور است. سینمای تارکوفسکی را چه طور می بینید؟ سینمای او به صائب نزدیک تر است، در حالی که «احتمال باران اسیدی» در فضایی حافظانه بود. من دیشب فیلم «اشکان و انگش تر متبرکِ» شهرام مکری را دیدم، خیلی از چیزهای این فیلم را نفهمیدم، اما یک لذت زیبایی شناختی به من دست داد. خوب این یعنی کارگردان در ساختن این فرم موفق بوده، یعنی عناصر تخیلش خوب جایگزین شده است. در نقاشی هم همین طور است، ما کارهای «سالوادور دالی» و «پیکاسو» همه اش را می فهمیم؟ قطعا این طور نیست، اما برآیندش برای ما قابل تأمل است، موسیقی هم همین طور است، در ذهن شما می ماند و مشغولتان می کند. شوریدگی معمولا در شخصیت فیلم هاست، اما حیرتی را که در تماشاگر به وجود می آورد، می توان از عناصر شاعرانه گی سینما دانست؟ بله، تاثیرگذاری عاطفی مهم است. همین جا باید اشاره کنم که منظور از تاثیرگذاری عاطفی، سانتی مانتالیسم نیست، غزلِ سعدی هم شما را تحت تاثیر قرار می دهد، اما سانتی مانتال نیست. در بعضی از فیلم ها حیرت است که تماشاگر را تحت تاثیر قرار می دهد، هر کارگردانی هم نمی تواند این طور باشد، این حرت ها سبب می شود که فیلمی شاعرانه شود، البته این نکته را هم ذکر کنم که شاعرانه گی ارزش نیست. قطعا همین طور است... فیلم های هیچکاک گاهی اصلا شاعرانه نیستند، اما این از ارزش هیچکاک کم نمی کند. من جارموش را دوست دارم، ولی هرگز نمی توانم بین این دو کارگردان بزرگ دست به انتخاب بزنم. در سینمای ایران، دیگر چه فیلم هایی را شاعرانه می دانید؟ سینمای «سهراب شهید ثالث» در گذشته جزء سینمای شاعرانه بود. همچنین «زمانی برای مستی اسب ها» یِ بهمن قبادی، حتی خود اسمِ فیلم ایهامی شاعرانه دارد و فیلم خوبی هم بود. از تاثیر سینما بر شعر هم صحبت کنیم، تاثیرات شعر بر سینما را برشمردید، آیا تاثیر بالعکسی هم می بینید؟ من خودم مشخصا یادم نمی آید تحت تاثیر فیلمی، شعر گفته باشم، اما بسیاری از دوستان شاعر من گفته اند که بعد از دیدن فیلم الهام می گیریم برای نوشتن شعر. از این ها که بگذریم سینما پس از پیدایش هم روی رُمان تاثیر داشت و هم روی شعر، تاثیر مستقیم اش را در رُمانِ ایران، باید در کارهای «احمد محمود» ببینیم که «همسایه ها» کاملا سکانس بندی دارد. اما اگر وارد شعر بشویم، به نظر من بهترین منظومه صحیحی که در ایران گفته شد و صحنه هایش روایت تقویمی ندارند، بلکه تصویری هستند، «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سردِ» فروغ فرخزاد است. به نظرم فروغ بعد از اینکه در «استودیو گلستان» با سینما آشنا شد، توانست این شعر را بسازد، فکر نمی کنم فروغ آگاهانه چنین کاری کرده باشد اما شعری به شدت سینمایی است. من خودم هم اگر مستقیما تحت تاثیر سینما در شعر واقع نشدم، اما غیرمسقتیم منظومه های من هم سکانس بندی دارند، به این معنی که من هم مثلِ فروغ عمل می کنم، کار من از جنس آرش کمانگیر کسرایی نیست که روایت تقویمی داشته باشد، روایت اش سکانسی است. شمس لنگرودی

فیلمساز باید به متن غائب رمان دست پیدا کند

دیگر بحث مرتبط به گفت و گویِ ما، مسئله اقتباس ادبی در سینماست. یادم می آید که قبلا یک بار خصوصی صحبت می کردیم، شما گفتید که خیلی دوست دارید رُمانِ «پدرو پارامو» یِ «خوآن رولفو» به فیلم تبدیل شود، چرا؟ به همین دلایلی که درباره اش صحبت کردیم، چون بسیار شاعرانه است، اصلا شعرِ محض است. ببینید من از سینمایی که به نیت و بهانه شاعرانه گی، به هذیان کشیده شود، مطلقا خوشم نمی آید، آثاری عمیقا شاعرانه است که منطق درونیشان چفت و بست بسیار محکمی داشته باشد، یعنی تمام عناصرش قابل توضیح باشد. پدرو پارامو به قول خودشان بنیادِ رئالیسم جادویی است، من این رُمان را شاید سی بار خوانده ام، تمام عناصرش را درآورده ام، شخصیت ها را لیست کرده ام، این اثر می تواند خیلی فیلم برجسته ای شود، تا جایی که خبر دارم فیلمی هم از این رُمان ساخته شده اما موفق نبوده، چون کار بسیار سختی است. اقتباسی که از رُمان ها می کنند بسیار اندک بوده که موفق باشد. چرا؟ چون دو کار مختلف است، به نظر من آن هایی موفق می شوند که رمان فقط برایشان بهانه باشد، من معتقدم کارگردان نباید اتفاقا زیاد به متن وفادار باشند. «بارِ هستی» فیلمش را هم دیده ایم دیگر، خوب نشده، رُمانش هستی شناسی دارد، اما فیلم نه. «عشق سال های وبا» هم همین طور. در ایران چه طور؟ من فکر می کنم فیلمِ «گاو» از همه نزدیک تر شده، همین طور «ناخدا خورشید». «اکتاویو پاز» جمله ای درباره ترجمه دارد که به گمان من درباره اقتباس ادبی در سینما هم صدق می کند، پاز می گوید در ترجمه، مترجم باید به متن غائب اثر دست پیدا کند، این اوجِ کار است... من کتابی خواندم، به نام «هدیه» به انگلیسی از شعرهای حافظ، اصلا هیچ شباهتی به غزل های فارسی حافظ ندارد، نمی دانم خوب است یا بد، چون اصلا شباهتی ندارد، اما با بعضی از آمریکایی صحبت می کردم، می دیدم حس اش منتقل شده، همین درست است. حرف پاز کارکرد دارد، به گمانم در اقتباس هم فیلمساز باید به متن غائب رمان دست پیدا کند تا فیلم موفقی از آب دربیاید. دایی جان ناپلئون چطور؟ عالی بود، نشان دهنده تسلط تقوایی بر ادبیات است. تقوایی از ادبیات به سینما آمد، شاید علت اش همین بوده... بله، شاید همین باشد، اما به هر حال کم بوده اند فیلم های اقتباسی موفق. این طور که من برداشت کردم، شما در اقتباس ادبی هم، بیشتر به آثاری که تم شاعرانه دارند علاقه دارید، این طور نیست؟ بله، من دنبال فیلم هایی هستم حالت شاعرانه دارند. دوره سانتی مانتالیسم تمام شده، به رغم تمام اتهاماتی که به من می زنند که شعرم این گونه است، من اصلا کاری به این اتهامات ندارم، من علاقع ای به سانتی مانتالیسم نه در سینما و نه در شعر ندارم. علاقه ام به یک فیلم حساس و نه احساساتی، و کمی سرد است، پدرو پارامو این گونه خواهد بود. شکننده، عاطفی و کمی سرد، البته خونسرد. این نوع فیلم هاست که مرا جذب می کند، طبع من بیشتر به سینمای «کریستوف کیشلوفسکی» نزدیک است. یا فیلم های «فدریکو فلینی». من به این ها نزدیک ترم. تارکوفسکی را به خاطر ذهن گرایی بیش از حدش دوست ندارم، من می خواهم در یک اثر هنری پایِ آدم روی زمین باشد اما پای تارکوفسکی روی زمین نیست. خیلی ممنون آقای لنگرودی از وقتی که گذاشتید، به عنوان سوالِ آخر وضعیت سینمای ایران امروز را چه طور می بینید؟ من خیلی امیدوارم، نه فقط به سینما، به همه هنر ها. همین الان در تمام عرصه های هنری به صورت بالقوه در سطح جهانی هستیم منتهی این فرصت به ما داده نمی شود فعلیت پیدا کنیم، بالقوه ما توانایی زیاد داریم، به ویژه جوان ها. جوان هایی که کار می کنند، بسیار بسیار به شان امیدوارم. ما سِیر صعودی داشته ایم. فیلم هایی نظیر «پرویز»، «احتمال باران اسیدی» و «ماهی و گربه» قابل ارائه به جهان اند و به لحاظ متن و ساخت از هر نظر کم از آثار جهانی ندارند. همچنین جدیدا تئاتری دیدم از «محمد مساوات»، خیلی خوب بود، وضعیت با دوره ما خیلی فرق کرده، دوره ما موضوع را بهانه می کردند که چهره شود، اما الان اثر هنری اهمیت پیدا کرده. بیشتر کارهای هنری جوان ها را می بینم و می خوانم، رقابت جانانه ای در جریان است.

به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code