| پنجشنبه، 29 اردیبهشت 1401
مسعود ایزد دوست  اول هفته ها معمولا روزای خوبی برامون نیست ، بیرون اومدن از فضای روز تعطیل خیلی سخته اما این اول هفته خیلی متفاوت بود ، البته نه واسه همه واسه اون عده ای که  خوشحال از روی کار اومدن دولتی بودن که احساس میکردن برخواسته از صدای خودشونه ، نمیخوایم در مورد اون عده ای صحبت کنیم که به هر دلیلی رای به روحانی ندادن ، اونایی که قطعا نظرشون محترم و برای خودشون مهم بوده ، کسایی که باید با احترام ازشون یاد کنیم ،  کسایی که خس و خاشاک نیستن ، از خودمونن ، ایرانین ،  هم وطنن و قطعا تو 4 سال آینده باید به مطالباتشون رسیدگی بشه و احترام گذاشته بشه. چندسال پیش یکی از دوستان دبیرستانی ام ازم پرسیده بود چطور پدرت با این عقبه اجرایی و مدیریتی که همیشه همه به سلامت ازش یاد میکنن الان باید به روستایی بره که افتتاح مرکزش از دستاوردهای مدیریتی خودش بوده ؟ خوب یادمه جوابی که بهش دادم  حتی نمیتونست خودم رو هم باهاش قانع کنم. اما چند سالی گذشت وقتی وارد شرایط جدیدی از زندگی شخصی خودم شدم تازه تونستم لمس کنم و به عمق اون سوال پی ببرم روزایی که بعد از ماه ها تلاش و زحمات خودم فقط به دلیل فرزند فلان شخص سیاسی بودن با تفکراتی مخالف شرایط حاکم ، از گرفتن حق و حقوقم محروم میشدم متوجه شدم که تو مسیری با تندبادهایی سخت قرار گرفتم. وقتی تو خانواده ای سیاسی بزرگ بشی تو مسیری قرار میگیری که حتی علائم جاده اش هم متفاوت با جاده های دیگه است ، مسیری که به دید من بسیار جذاب و دوست داشتنیه ، چون وقتی از این تندبادها به سلامت بگذری روزای سخت زندگی برات راحت ترین مبارزه تن به تن دنیا میشه. اما الان فکر میکنم میتونم جواب اون دوستم رو بدم ، به نظر من اون عزیزانی که مسیر سیاست رو انتخاب میکنن و در این مسیر قدم برمیدارن ،  قطعا باید تحمل تند بادهایی رو داشته باشن که شاید هیچ وقت در مسیر راه افراد معمولی جامعه قرار نمیگیره . تند بادهایی که متاسفانه همیشه بوده و هست ، تندبادهایی که شاید واسه افراد معمولی منجر به نابود شدن زندگی و از مسیر خارج شدنشون بشه اما مرد سیاست باید توان مقابله با این تندبادها رو داشته باشه شاید واسه همینه که الگوی همه تو این مورد آقای هاشمی بوده با اون حجم تخریب ها. با داغ شدن تنور انتخابات این بار هم در مسیری افتادیم که از سختی هاش مطلع بودیم ، سختی هایی که شاید با روی کارآمدن طرف مقابل دوباره باید هم سفر تندبادهایی میشدیم که اینبار قطعا" ناجوانمردانه تر و سهمگین تر میشد. اما انسان برای اعتقاداتش باید هزینه کند ، هزینه ای که روزی محروم شدن از دریافت حق و حقوق اولیه شخصی و شغلی میشه  و روزی روی کارآمدنی دوباره. چند روزی بیشتر به انتخابات نمانده بود و  با حکم رئیس ستاد انتخاباتی استان ریاست کمیته ای با فرصتی کوتاه به منظور دایر کردن ستادی هرچند کوچک و کوتاه اما تاثیر گزار ایجاد شده بود. روزی که در ستاد چند متری تعاونگران و کارآفرینان از دکتر الیاس حضرتی و محمود ایزددوست و خیلی از مدیران استانی گرفته تا دکتر رحیمی و چند از کارآفرینان برتر استانی و کشوری حضور پیدا کردند خط و نشان ها علنی شد آن هم توسط دوستی نزدیک در قالب شوخی. همان روز کافی بود تا وزن این ستاد نه از لحاظ کیفی بلکه از لحاظ کمی مشخص شود تا آخرین روز تبلیغات همه چیز همانطور که باید پیش رفت نیاز به داشتن عینک خاصی نبود ، دیگر به راحتی میشد تغییر رنگ خاکستری ها را به بنفش دید. این دقیقا همان چیزی بود که رقیب فکرش را نمیکرد ، خاکستری هایی که انگار منتظر تلنگری بودند تا قدرت خود را نشان دهند . در فاصله 24 ساعت مانده به روز تصمیم گیری استرس عجیبی حباب یقینم را قلقلک میداد ، استرسی که شاید  ناشی از خاکستری ماندن خاکستری ها بود. این استرس تا پای صندوق رای همرام بود آنجائی که در صف انتظار 3 ساعته ، به دقت به چهره ها نگاه میکردم ،  شاید پیش خودم فکر میکردم میتونم مثل روانشناس ها از چهره اشخاص به جمع بندی درونی خودم برای آرامش بیشتر برسم. لحظه ای که اعلام شد شمارش آغاز شده استرس درونی و یقینم در جدلی شدید به سر میبردند ،  وقتی اولین شخص یعنی همسرم متوجه این علایم شد تازه فهمیدم هنوز اونقدی آبدیده نشدم که فکرشو میکردم . با اولین اعلام رسمی وزارت کشور حباب یقینم به یکباره غروری غیر قابل وصف پیدا کرد ، غروری که ناشی از حس پیروزی در میدانی نابرابر بود. اولین تبریک رو تو دلم همون لحظه به خاکستری هایی گفتم که حالا دیگه رخت بنفش تن کرده بودند رختی که برازنده شون بود ، رختی که 23 میلیون نفر تصمیم گرفته بودن به تن کنند. حالا دیگه به آرامشی رسیدم که میتونه با سپری کردن 4 سال آینده وجدانم رو به نقطه ای برسونه که خودش رو بابت سیاسی بودن دیگه سرزنش نکنه ، وقتی به عنوان یه نقطه بسیار بسیار کوچک از دنیای بزرگ سیاست به این حس آرامش رسیدم ، تازه میتونم حس قشنگ عزیزانی که پای اعتقاداتشون ایستادن ، ضربه خوردن ، افتادن و برخواستن رو درک کنم و چقدر این لحظه میتونه  برای این عزیزان لذت بخش باشه. نگاه ایران: انتشار اخبار و یادداشت های دریافتی به معنای تائید محتوای آن نیست و صرفاً جهت انجام رسالت مطبوعاتی و احترام به مخاطبان منتشر می شود.  

به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code