| چهارشنبه، 10 آذر 1400
در رثای فقدان استاد «هادی طیار»
       کد خبر: 108698
نگاه ایران/ مومن صالحی  مگذار هنر قرین خواری باشد/ مرد هنری به آه و زاری باشد ده دوازده سالم بود که روبروی دبستان قدیمی فاریابی در محله آسید ابراهیم رشت حدفاصل مسجد  قدیمی و تاریخی بادی الله و مسجد صفی ، مغازه ای بود پر از آثار خوشنویسی و خطهای تحریری.سال های دهه پنجاه شمسی بود و از مدرسه که بیرون می آمدیم ، مرحوم یکتایی بود که در حال نوشتن تابلویی یا پرده ای،  بی تفاوت به اطراف خود، مست و مدهوش،  مشغول نوشتن و خلق آثاری بود که از کودک تا بزرگسال را پشت ویترین مغازه سرپا نگاه میداشت و همه را مسحور انواع شعر و پندهای حکمت آموزی می نمود که به زیبایی و فاخر با نستعلیق و ثلث یا شکسته و تحریری به زیبایی تمام روی کاغذ یا تکه چوبی و یا... آذین شده بود. آن روزها  کمتر کسی بود که آرزوی خوشنویسی را در سر نپروراند و یا حداقل در فکر کسب مهارت خط خوش تحریری نباشد . چرا آنکه خط و نگارش بیش از حساب و هندسه در همیشه زندگی معرف شخصیت هر فرد تحصیلکرده ای بود و ملاک قضاوت دانایی و آگاهی. از این رو 36  سال پیش از این، سرمشق خوشنویسی تحریری من شعر آمده بر تارک این نوشته ، بود که مرحوم  استاد «هادی طیار»، خوشنویس کوچه و بازار ،  با خطی شبیه ثلث برایم نوشت . من هرگز خوشنویس نشدم وتنها توانستم نام انواع خط ها را یاد بگیرم ، اما  دریافتم که خوشنویسی کاری است بس  صعب و دشوار. در ان زمانه که از فتو شاپ و کورل و چاپ بنر و لارج فرمت ها  و انواع پرینتر های رنگی ، خبری نبود ،بار نوشتن و نقاشی پرده های بزرگداشتها و خوش امدها و شهادت ها و مرگ و میرها و دیوار نویسی ها را ، یکسره هنرمندان خوشنویس و از جمله مرحوم هادی طیار در شهر  رشت عهده دار بودند. زمانه گذشت و آمدن تکنولوژی و مدرنیسم  رفاه و سرعت را افزون نمود و از  حوصله و تمرکز و آرامش  انسانها، که مایه فرهیختگی و هنر بوده و هست کاست و شد آنچه نمی بایست می شد. در شلوغی و سرعت زندگی روزه مره ، مجالی برای خواندن و اندیشیدن نمانده ، موسیقی باید با سرعت هماهنگ باشد و شجریان و ناظری و محمد نوری و ایرج بسطامی ، لابد در حوصله جوانان و امروزیان چندان نمی گنجد. کامبیز درم بخش و مرتضی ممیز و اردشیر محصص و حسن کسایی و آیدین آغداشلو را دیگر نمی شناسند و انگار نسلشان از بین رفته است. نادر و نایاب میشود که بتوانی خطی خوش ببینی وحیران نشوی . مهندسان و دکترهای بسیاری را می شناسی که برای خواندن خطوط تحریری انان مشکل نیابی و اگر با خطوط کودکان دبستانی اشتباهشان بگیری، قابل سرزنش نگردی. و اینگونه میشود که مرد هنری به آه و زاری میشود و باید برای تامین لقمه ای نان، قلم و خودنویس را به گوشه ای بیفکند و سرگردان خیابان ها شود و فرمان و دنده و ترمز و ترافیک، پیرش کند. پیر که نه، بلکه جانش نیز از فرط  بی توجهی بی هنران روزگار  بی رمق و خسته گردد و ناگهان در کنار خیابان همچون کتابی ناخوانده بسته شود و دیگر هرگز نشود دوباره بخوانیمش . 6 اردیبهشت ماه 1396 گورستان کوچک احمد گوراب،حیاط مسجدی در حاشیه  و بیرون از شهر و روحانی روستایی که  تلقین میخواند و هنرمندی را گمنام و بدون داشتن محلی از اعراب به خاک میسپارند.  به زبان محلی ، با ساده ترین جملات از مرگ میگوید و راهی که باید همه برویم ، تاثیر گذار و بی آلایش . مدت ها است که هراسم را از مرگ از دست داده ام، مرگ یک رفیق سال های دور ،بانگ رحیل کاروان را زمزمه میکند. من آنجا هستم و نیستم .مردم را نمی شناسم ، همانگونه که انان نیز. تمام سال های پر شور و حال جوانی ، روزهای پر از شهید و شهادت، پیش ازهمه دنبال هادی بودم ،تمام روزها و شب هابی که قلم خوشنویسی و یا قلم مو از دستنانش بیرون نیامد. زمان هایی که از فرط خستگی هنگام  نوشتن  پرده ای خوابش میبرد .به دوران دانشگاهی که همکلاسی بودیم و مباحثات شیرین باهم درس خواندن در باغ و کوهپایه ها ، به رنج هایی که برد برای این که هرگز  قدر هنر او را  کسی ندانست. هبچ مراسم تقدیری در زمان حیاتش برای او نگذاشتند،  هیچ بزرگداشتی برای او  و ارج هنرش نگرفتند. به جای خالی همه دوستان ان روزها که  امروز و در این گورستان کوچک، نیستند و بیخبرند، به تنهایی های سفری  که باید رفت و تفاوتی ندارد که چه کسانی برای بدرقه ات بیایند و یا نیایند. و برای همه این ها ، دلم میسوزد که در شهری فرهنگی، هنرمند خوشنویسش  به آه و زاری باشد ،و گمنام  و خط های تحریری جوانانش مدت ها در  خرچنگ و قورباغه سیر کند. واقعا اینگونه نکنیم ،قدرشناس هنرمندان ما باشیم .نگذاریم در غربت گم و گور شوند و اثر و نامی از آنان نماند. استاد هادی طیار، هنرمند خوشنویس دوران دفاع مقدس که پرده بسیاری از شهدای این شهر را نوشت و سنگهای زیادی بر گورهای  شهیدان این شهر یادگار ماندگار او را بر سینه خود  برای سالیان درازی خواهد داشت ، از میانه این شهر بی وفایان رخت بر بست و در اوج غربت و تنهایی به خاک سپرده شد. هر که بود و هر چه بود ، همچون همه خاکستری های دیگر ، همواره مهربانی و لبخندی بر لب داشت و ارزوهایی بزرگی را در دل. در یک لحظه رفت،آرام و بی صدا، آنگونه که انگار هرگز نبوده است. ما چگونه و در چه لحظه ای از روزها یا لحظات آینده به ناکجا آباد پر ابهام سفر زندگی خواهیم رفت؟

به اشتراک بگذارید:

نگاه شما:

security code