[caption id="attachment_10519" align="alignright" width="125"]مجتبی رحیمی مجتبی رحیمی[/caption] چگونه می توان دست بر قلم برد در حالی که قلم را در سوگ استاد قلم یارای نگارش نیست. چگونه می توان از مردی نوشت که سخاوت قلبش درخشش آفتاب را شرمنده می کند. به راستی در وصف این شرافت ماندگار تاریخ چه می توان نوشت؟ قصد نگارش متنی ادبی را ندارم و فقط به چند خاطره مختصر از استاد پرتو بزرگوار بسنده می کنم. چند سالیست که افتخار آشنایی از نزدیک با استاد پرتو نصیب بنده شد و در جلسات شورای مشورتی حامیان دولت تدبیر و امید از نظرات علمی و بیان شیوای ایشان بهره ها بردیم و چند باری برای شرکت در همایش ها با هم همسفر بودیم. از روی ذهن کنجکاوانه و اشتیاق بنده به آشنایی با موضوعات و مباحث گوناگون به گفتگو با استاد می پرداختیم. آنچه مرا در حیرت فرو می برد اطلاعات تاریخی ارزشمندی بود که درباره شهر سیاهکل و گاهی استان و کشور بیان می فرمودند و البته اسنادی هم گواه بر سخنانشان معرفی می کردند. برای بنده که از بدو تولد تا کنون در سیاهکل زندگی کرده ام، بسیار جالب بود که نکته هایی از تاریخ شهرم می شنیدم که نه در کلاس های درس برایمان بیان شده بود و نه در گروه ها و مجالس به گوش می رسید. امروز در شهر ما افراد زیادی در محافل گوناگون از تاریخ سیاهکل سخن می گویند ولی هیچکدام اسنادی برای تصدیق ادعای خود ارائه نمی کنند و گاهی ادعایشان ریشه در گمان هایشان دارد، در حالی که سخنان و استدلال استاد پرتو بر مبنای اسنادی محکم بود. چیزی که استاد پرتو را بسیار آزار می داد این بود که برخی عوام به بیان مطالب بدون مطالعه و اندیشه نسبت به گذشته و تاریخ ما می پرداختند و گاهی همین تصورات غلط عوام در رسانه پخش می شد که به مرور زمینه تحریف در تاریخ را فراهم می کرد. جای بسی تامل دارد که چنین استاد بزرگی در کنار ما بود ولی نتوانستیم از علم ایشان بهره کافی را ببریم ولی سخاوت استاد در حق مردم بیشتر از آن بود که مردم را از تابش پرتو تاریخ محروم سازد و این اطلاعات را به رشته تحریر در آوردند. نکته جالب دیگر بیان مسائل فرهنگی و تاریخی بود که در معماری تعمیم یافته بود. بنده دانش آموخته معماری و شهرسازی هستم و دکتر پرتو استاد تاریخ بودند. پژوهش در تاریخ و بسط آموزه های تاریخی در محیط های زندگی خانوادگی و اجتماعی سبب رشد معماری و شهرسازی می شود. استاد پرتو به بنده آموخت که چگونه در گذشته فرهنگ مردم به فضاهای زندگی و کالبد شهری ما شکل داده اند. گفتگوی بنده با استاد بزرگ تاریخ، جرقه تالیف کتابی در زمینه معماری و فرهنگ را در ذهنم روشن کرد ولی غافل از اینکه هرچقدر پرتویی در ذهنم روشن تر می شد، باغبان هم در فکر چیدن یکی از بهترین گل های خود بود و روزگار برخلاف آرزو هایم گذشت و امروز منم با پرتویی روشن در دلم... دعا کن دلم بوی باران بگیرد و این درد جانسوز درمان بگیرد دعا کن دلم رنگ آیینه گردد و تنهایی از عشق پایان بگیرد

به اشتراک بگذارید:

نظر شما:

security code